آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در تب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رؤیت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب

#محمد_مهدی_سیار
.
.
.
.
.

+ نظرات شما را با دقت تمام میخوانم :)))))))))

‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها
جدیدا نوشت

۱۳ مطلب با موضوع «صرفا جهت ثبت احساس» ثبت شده است

این که دیشب هم خاله و هم عمو از دیدن من جا خوردند کاملا قابل درک بود برام؛ من هنوز هم توی پیشفرض ذهنشون همون دختر بچه‌ای بودم که دستش رو میگرفتن میبردنش «روشه» یا توی مراسم عروسیشون در قلب شهر بقاع میبردنش که با بچه‌های دیگه آشنایش کنن. خاله میگفت من دیگه روم نمیشه باهات روبوسی کنم. و این جمله‌ی خاله توی سلام و احوال‌پرسیِ عمو هم به طور واضحی دیده میشد :) نماز و افطار و جمع کردن میز که تموم شد من اومدم نشستم توی اتاق که جلوی دست و پای بقیه نباشم (کلا یه همچین نگاهی داره نسبت به من مادرجان). مامان و مریم و یگانه موندن که به خاله کمک کنن. بابا و عمو توی اتاق همزمان با تحلیل‌های سیاسیِ روز و صحبت درباره دستگاه‌های جدید نسب شده توی فلان دفتر، والیبال هم نگاه میکردن. توی تایم استراحت عمو کانال رو عوض کرد هنوز دانشجوها داشتن حرف میزدن پیش آقا. یه کم که گذشت دانشجوی مذکور به موضوعی یک اشاره کوتاه کرد که قبلا با بابا زیاد درباره‌ش صحبت کرده بودیم. و اینگونه شد که بابا از من خواست درباره اون موضوع توضیح کوتاهی بدم. با این سخنرانی غرایی که من کردم و با تعریف یک خاطره برای عمو و عمو و خاله خطاب کردنشون، یه کم اون جو سنگین شکست. و همین کافی بود که من تبدیل بشم به اصلی‌ترین مخاطب حرفای عمو :)

مهمونی دیشب سراسر حس خوب بود برام. دیدن آدم‌هایی که مربوط میشن به یکی از دوره‌های مهم زندگی هر کسی، براش لذت بخشِ. مخصوصا که خاله انواع و اقسام چیزهایی که لبنان را در ذهن ما زنده میکرد رو برامون تهیه کرده بود.از مناقیش گرفته تا نوعی شیرینی که من هنوز هم تلفظ درستش رو بلد نیستم. و قهوه به سبک لبنانی‌ها که بعد از خوردنش آدم به طعم زهرمار امیدوار میشود :))) مهمانی دیشب با تعربف خاطراتِ بامزه‌ای که الان بامزه شده‌اند ولی در زمان خودشون جزو وحشتناکترین موقعیت‌های زندگی هر آدمی هستند (یکی از خاطرات پدید آورنده‌ی اصلی‌ش خودِ خودِ من بودم :دی حالا سر یه فرصت مناسب براتون تعرف میکنم) و افشاگری‌های بابا از عمو به پایان رسید :)))) خلاصه که دیروز کلا ماجرایی شده بود واسه خودش!

 

 

 

نصیحت نوشت: تا حد امکان سعی کنید دوستانی که آتو دستشون دارید رو خونه‌تون دعوت نکنید عواقب جبران ناپذیری داره!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۰
bent jobail

از آن جایی که شب قبل از کارنامه تمام زندگی آدم میاد جلوی چشمش و به همه خطاهاش معترف میشه در کمال صحت عقل میخوام اعتراف کنم که نصف سال تحصیلی رو خواب بودم :)))))))) 

۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۰۰
bent jobail

چرا بعضی‌ها یکهو این قدر بد اخلاق می‌شن؟!!!!!!!!!!

نمیگن شاید این که دارم باهاش بد اخلاقی می‌کنم همه امیدش به من باشه؟!!!

فکر نمیکنن اگه بهش پشت کنم همه چیز زندگیش بهم میریزه؟!

واقعا فکر نمیکنن یا خودشون رو زدن به ....

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۱۷:۰۳
bent jobail

اندر احوالات یگانه که از نوابغ عصر حاضر محسوب می‌شود؛ این که ایشان اصطلاحات مخصوص به خودشان را دارند به طور مثال همین امروز سحر در حالی که با دقت به پارچ شربت (حاوی تخم شربتی ) نگاه می‌کرد گفت: آبجی! چرا همه‌ی اینا ته‌نشین نمیشن؟!! و من با اشاره دست از وی پرسیدن کردندی که منظورت چیست و دانشمند کوچک ما اظهار فضل نمودی که بعضی‌هاشان وسط نشین و بعضی‌هاشان سر نشین شده‌اند :))))))))

۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۱۹
bent jobail

- اونجاس بالای یخچال توی اون سبد سفیده.

+ آهان دیدمش؛ اومممممممم هیچ چیز به اندازه این به من انرژی نمیده بوی اینا آدم رو مست میکنه... :)

- اون روز رفتم تو حیاط آب بدم بهش دیدم اون همه گل نیست شدن؛ نگاه کردم دیدم اونور حیاط گلبرگها ریختن؛ مادرجان، چشمام که دیگه نمی‌بینه؛ هر چی از توی ایون نگاه کردم نفهمیدم که گل‌ها تو چه وضعیتی هستن؛ الانم اینجا واسم تاریکه. توی اون کاسه گلدارِ روی کابینت هم گلبرگاش که ریخته بودن رو جمع کردم. خشک شدن دیگه، نه؟!!

+ اهوم. الان میبرم میذارم توی سجاده‌ام. :)

- مادرجان ببر بریزش توی ماست بخور، خیلی خوبِ.

+ ماااااااااااااااااادر!!!!!!!!!

- بفرما.

+ ینی من این همه احساسی که شما این همه سال خرج این درختچه کردین رو با اون همه زحمتی که با این حالتون واسه این درختچه میکشید رو ببرم بریزم توی ماست. گلهای خشک درخچه‌ی گل محمدی عزیزم رو که به جای کود با توتِ تازه تغذیه میشه رو ببرم بریزم توی ماست بخورم. من این گل‌ها رو بخورم؟!!!!

- :))))))))

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۰
bent jobail

دیگه شوخی‌های قبل تکراری شده بودند و حوصله‌م سر رفته بود یهو یه دونه پر توی جامدادی یکی از دوستان پیدا کردم خواستم یه ذره اذیتشون کنم به قصد نزدیک کردن پر به بینی‌ش دستم رو بردم جلو هنوز خیلی فاصله داشتم که خودش سرش رو آورد جلو و یه ذره که سرش رو تکون داد دچار حالت «مور مور» شد و در حالی که سرش رو عقب می‌کشید گفت: خوبه؟! حالا راضی شدی؟!!!!

اومدم روی یکی دیگه امتحان کنم اونم خودش اومد جلو و یه ذره سرش رو تکون داد و رفت عقب؛ و بعدی هم.

منم رفتم روی نیمکت خوابیدم که حوصله‌ی همشون سر بره بدون من :((((((((

 + انقدر عمیق خوابیدم که صدای زنگ بیدارم نرد و بچه‌ها شوخی شوخی از روی نیمکت انداختندم پایین تا بیدار شدم.

 + وقتی بیدار شدم میگم خدایا چرا من رو نمیکشی راحت شم اون یکی میگه خدایا راست میگه ببرش ما رو هم راحت کن :( انقدر من رو دوست دارن :)))

 + ف.ح به ف.ج میگه بمیر از دستت راحت شم و یه نیمکت کامل واسه خودم باشه ببین فلانی رو راحت رو نیمکت واسه خودش میخوابه بهش گفتم از این آرزوها نکن ببین من چقدر حوصله‌م سر میره ف.ج گفت دیدم همش میای جلو میشینی فکر کردم متحول شدی میخوای درس گوش بدی :)))))))))

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۱۸
bent jobail

دیگه به درجه‌ای از فهم سیاسی رسیدم که:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میتونم برم تاکسی بخرم :))))))))

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۳۷
bent jobail
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۴۸
bent jobail

آدما نباید دوست پیدا کنند

چون وقتی میرن

وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی

وقتی نمیتونی درد و دل کنی

یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی

و همه دوستی خلاصه میشه تو عکسهات و خاطراتت...

هی بغض تو گلوت گیر میکنه

خفه ات میکنه

آدما باس همیشه تنها باشن...

همیشه...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۴۸
bent jobail

چقدر دلم تنگ شده برای راهی طولانی که باید پیاده می‌رفتیم به عشق اینکه آخرش یه پیچ رو بپیچیدیم و چشممان به حرم بی‌بی روشن شود...

 

حرم همیشه شلوغ بود البته آن موقعها الان دیگر فرق کرده لابد...

دلم تنگه...

برای حیاطی که سنگ کفِش همیشه داغ داغ بود از تابش نور خورشید و بچه‌هایی که آزادِ آزاد، پابرهنه می‌دویدند روی سنگ‌های داغ بیخیال اینکه پاهایشان میسوزد...

راستی ها ، بچه های سوریه آن قدر آزادند حتی الان که شهرهاشان در محاصره ی چند ساله گیر میکند...

دلم میخواهد دوباره برم بنشینم همان گوشه همیشگی و زل بزنم به حرم و حرف بزنم و مامان باز بگوید پاشو برو زیارتنامه بخوان و باز من حرف گوش نکنم و باز هی حرف بزنم...

دلم برای خانم سه ساله که حرمش بین یک عالمه کوچه‌ی تنگ و پیچ در پیچ پنهان شده بود و ما هر بار از همان دو راه همیشگی به حرم می‌رسیدیم.یک حرم نقلی که گریه‌های شب قدرمان را آنجا می‌بردیم که وقتی آنجا می‌رفتیم آنقدر هموطن می‌دیدیم که خاطرات ایرانی‌مان زنده می‌شد....

البته الان دیگر لابد انقدر خلوت هست که ...

دلم برای مسجد نفرین شده‌ی اموی هم تنگ شده ، آن جا که هر بار بابا میگفت این سکو ، سکوی اسرا بود و حضرت اینجا ...

دلم حتی برای بازار  شام با آن همه آشفتگی هم تنگ شده بازاری که قدم به قدمش گداهای کوچک منتظر کسی برای التماس بودند...

همان بازاری که شیعه دلش نمیاید خرید کند در آنجا...

که قدم به قدمش را به چشم بازار شام می‌نگریستیم نه یک بازار معمولی آخر شیعه با این بازار خاطره‌ها دارد...

شیعه واقعی را میگویم ها نه خودمان شیعه...شیعه واقعی...

دلم بدجور هوایی شده این روزها...

 

یعنی می‌‌شود مرا هم بطلبید؟بی بی جان دل است دیگر گاهی چیزهایی میخواهدکه اینبار انگار میخواهد غیرممکن‌ها ممکن شوند!

چطور بابا را اینگونه میطلبی آنوقت من....

تولدت مبارک بی بیِ عزیز دلم برایت بیشتر از همیشه تنگ شده است ...بیشتر از همیشه هوای آنروزهای لبنان و سوریه را دارد...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۴۶
bent jobail

بابا امروز آمد ، با خودش کلی عکس و فیلم داشت از حلب!!!! (گویا لبنانی ها را پیچانده و رفته بود آنجا!!!)

در نبل با کودکان یتیم عکس انداخته بود با دختری که عمو و پدر و پدربزرگش شهید شده بودند و با پیرمردی که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید خود بابا هم در عکسها خوشحال تر از همیشه اش بود عکسها و فیلم ها آنقدر زیبا بودند که آدم کیف میکرد مردمی که تازه آزاد شده بودند از محاصره 360 درجه و جوانان شهرشان دیگر رو به اتمام بوده داستان زیاد دارند این مردم، مثلا پدری که از شهر رفته بود بیرون که برای همسر باردارش دارو بخرد و حالا آمده بود که پسر پنج ساله اش را ببیند پسربچه ای که حالا جوان رشیدی شده بود و بعد پنج سال...

دارم فکر میگنم در پنج سال آدم ها چقدر تغییر میکنند...

*خنده دارترین شان آن پیرمردی بود که وقتی فهمید بابا اینها ایرانی اند به بابا گفته بود از سه تا زنم پانزده تا دختر مجرد دارم و از بقیه ی بچه هام سی تا نوه دختر دم بخت هر کدامشان را تو بخواهی همین فردا عقدت میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

**بابا که هنوز از اینجا خبر ندارد ولی میدانست اگر عکسها را داشته باشم از ذوق همه شان را به هر طریق ممکن پخش میکنم به خاطر همین یکدانه اش را هم بهم نداد :((((((((((

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۴۲
bent jobail
حسین امیرعبداللهیان اظهار داشت: محاصره چهارساله دو شهر نبل و الزهرا و عدم اجازه ارسال کمک‌های انسان‌دوستانه به مردم و زنان و کودکان، خوی وحشیانه تروریست ها را در این منطقه به نمایش گذاشت.
وی با بیان اینکه تروریست ها در آینده سوریه جای نخواهند داشت، افزود: گفتگوهای سیاسی سوریه در ژنو با نقش‌آفرینی سازمان ملل، نمایندگان حکومت و معارضه معتقد به راه‌کار سیاسی و مبارزه هم زمان و جدی با تروریسم، راه حل اساسی در قبال سوریه به شمار می‌رود.
عصر ایران
 
من هم به نوبه‌ی خودم به مسلمانان جهان تبریک عرض می‌کنم.
انقدر خوشحال شدم که اصلا نمیفهمم دارم چکار میکنم تئوری اعداد رو گذاشتم زمین دارم به همه تبریک میگم!!!!!!
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۱۲
bent jobail

انفجار یک خودرو بمب گذاری شده در منطقه کوع السودان نزدیک حرم حدود دویست کشته به جا گذاشت.

از حیوانات این حرکت بعیده ، اونقدر پررو شدند که میزنن بعدشم مسؤلیتش رو قبول میکنند.





یعنی من عااااااااشق این مسؤلیت‌پذیری داعش شدم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۴ ، ۲۱:۱۸
bent jobail