آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...
‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

از ما یه احمق درست و حسابی هم...

دوشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۵۵ ب.ظ

کاری نداره که. ببین این همه آدم رو. تازه وقتش که میشه میشینن راجع بهش فکر میکنن. تازه شاید اون موقع هم فکر نکنن. بعد که رتبه‌شون معلوم شد اون وقت میرن مشاوره‌ای چیزی تست هالند میدن که بهترین شغل براشون در بیاد. خیلی‌ها هم که صبر میکنن مدرکشون که اومد دستشون میشینن به این فکر میکنن که با این مدرک چه کار میشه کرد. اونم تازه اگه خیلی بهشون فشار نیاد. اگه ببینن داره فشار میاد... اگه ببینن دارن اذیت میشن میرن از یکی میپرسن. مث این میمونه...

اصن مث هیچی نمیمونه. خودش عمق فاجعه رو نشون میده. خودش به تنهایی کافیِ.

 

+ شاید به قول خانم «ب» باید بشینم یه کاغذ بذارم جلوم مثل مسائل جبر یا حسابان حلش کنم. خب ما یه بازه‌ی زمانی داریم که نمیدونیم چقدره. یه سری آدم روبرومون هستن که نمیدونیم کیا هستن و قراره چه بلایی سرشون بیاد یا حتی چند نفرن. سر خودمون هم که معلوم نیس قراره چه بلایی بیاد. اصن تا کی قراره ما (!) مقدمه‌چینی کنیم. آیا یه وقتی میشه که ما بخوایم به متن اون جامعه برسیم. و اون وقت ما مثلا مقدمه چینان (در شرایط آرمانی) چه کاری از دستمون برمی‍... ما نمیدونیم. ما نمیدونیم. ما نمیدونیم. هنوز بشر به حل نامعادله‌ی این همه مجهولی نرسیده. تقصیری هم نداریم :) ببخشید ولش که میکنم میبینید تا کجاها میره :)

 

 

+ بابا یهو من رو صدا میزنه و با همون جمله‌ی معروفش که «من خودم دارم تو رو خرابت میکنم» یه مقاله‌ی نسبتا سنگین علوم سیاسی میده دستم و میگه بخون. تیکه‌ی اولش کلا حرف حسابش این بود که باید به یه درکی از وضعیت اطراف و خودمون برسیم. و بعد ثابت میکرد که درک ما هیچ وقت بر واقعیت منطبق نمیشه. و چون عملکرد ما مبتنی بر این درکمون از اطرافِ پس ما هیچ وقت عملکرد درستی نخواهیم داشت. همین رو انقدر پیچونده بود که بابام تعجب کرد از اینکه من فهمیدمش. ریاضی خوندم که خونده باشم. نفهم که نشدم. خودم هم به این نتیجه رسیده بودم. چی بگم دیگه. هوم؟!!!!

 

 

 

 

 

 

 

+ به قول فاطمه ما نه دیگه میتونیم مثل آدم برگردیم به دنیا نه اونور راهمون میدن. مگه... :) اگه مگه رو بیخیال. بیا بریم به برنامه‌مون فکر کنیم خدای ناکرده از تستا عقب نمونیم. این حرفا هم به وقتش، شاید بعد از کنکور. شاید بعد از نتایج. شاید بعد از فارغ التحصیل شدن. شاید بعد از استخدام. شاید وقتی بازنشسته شدیم. شاید وقتی کور شدیم کر شدیم رعشه افتاد به دستامون و دیگه هیچ کاری از دستمون بر نمیومد. شاید تو مراسم هفتمون... شاید... وقت زیاده حالا. چه عجله‌ایه...

+در فکرشم که اون جمله‌ت (عنوان) رو بدم با طلا بنویسن قاب کنم بزنم سینه‌ی دیوار که همش جلو چشمم باشه. حداقل انقدر...

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۳۱
bent jobail

نظرات  (۵)

۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۰ مــاهان (ف.چ)
آخ رفیق...
می‌بینی بدبختی رو؟!
...

پاسخ:
...
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۱۴ سرباز جامانده
متن ماهانم خوندم ولی درست منظور متنارو نفهمیدم.قضیه چیه؟
پاسخ:
:)

هیچی.
اینکه چکارکنیم. چکار میتونیم بکنیم. چکار باید بکنیم.
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۰۲ سرباز جامانده
خب رشتتون چشه مگه؟!! یکم واضح تربگو
پاسخ:
اگه بخوایم با معیار رشته بسنجیم که میشه همونی که نوشتم.

ما نمیدونیم باید چکار کنیم.
باید چکار کنیم؟!!!!
۳۱ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۳ سرباز جامانده
درس بخونی.کنکور بدید.برید دانشگاه.یه مدرک بگیرید.اگ خواستید باهاش کار کنید.اگ ن هم بهتراز هیچیه.اگ دوست داشتین هم حوزه برید.کار فرهنگی بکنید.همین
پاسخ:
داریم همین کار رو میکنیم :)
۰۱ تیر ۹۵ ، ۲۰:۱۸ مــاهان (ف.چ)
داریم همین کارو می‌کنیم، ولی این مضحک‌ترین سیریه که یه آدم میتونه تو زندگیش داشته باشه...
پاسخ:
هعییییی....:)))

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی