آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در تب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رؤیت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب

#محمد_مهدی_سیار
.
.
.
.
.

+ نظرات شما را با دقت تمام میخوانم :)))))))))

‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها
جدیدا نوشت

این بود انشای من!

دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۰ ب.ظ

این که دیشب هم خاله و هم عمو از دیدن من جا خوردند کاملا قابل درک بود برام؛ من هنوز هم توی پیشفرض ذهنشون همون دختر بچه‌ای بودم که دستش رو میگرفتن میبردنش «روشه» یا توی مراسم عروسیشون در قلب شهر بقاع میبردنش که با بچه‌های دیگه آشنایش کنن. خاله میگفت من دیگه روم نمیشه باهات روبوسی کنم. و این جمله‌ی خاله توی سلام و احوال‌پرسیِ عمو هم به طور واضحی دیده میشد :) نماز و افطار و جمع کردن میز که تموم شد من اومدم نشستم توی اتاق که جلوی دست و پای بقیه نباشم (کلا یه همچین نگاهی داره نسبت به من مادرجان). مامان و مریم و یگانه موندن که به خاله کمک کنن. بابا و عمو توی اتاق همزمان با تحلیل‌های سیاسیِ روز و صحبت درباره دستگاه‌های جدید نسب شده توی فلان دفتر، والیبال هم نگاه میکردن. توی تایم استراحت عمو کانال رو عوض کرد هنوز دانشجوها داشتن حرف میزدن پیش آقا. یه کم که گذشت دانشجوی مذکور به موضوعی یک اشاره کوتاه کرد که قبلا با بابا زیاد درباره‌ش صحبت کرده بودیم. و اینگونه شد که بابا از من خواست درباره اون موضوع توضیح کوتاهی بدم. با این سخنرانی غرایی که من کردم و با تعریف یک خاطره برای عمو و عمو و خاله خطاب کردنشون، یه کم اون جو سنگین شکست. و همین کافی بود که من تبدیل بشم به اصلی‌ترین مخاطب حرفای عمو :)

مهمونی دیشب سراسر حس خوب بود برام. دیدن آدم‌هایی که مربوط میشن به یکی از دوره‌های مهم زندگی هر کسی، براش لذت بخشِ. مخصوصا که خاله انواع و اقسام چیزهایی که لبنان را در ذهن ما زنده میکرد رو برامون تهیه کرده بود.از مناقیش گرفته تا نوعی شیرینی که من هنوز هم تلفظ درستش رو بلد نیستم. و قهوه به سبک لبنانی‌ها که بعد از خوردنش آدم به طعم زهرمار امیدوار میشود :))) مهمانی دیشب با تعربف خاطراتِ بامزه‌ای که الان بامزه شده‌اند ولی در زمان خودشون جزو وحشتناکترین موقعیت‌های زندگی هر آدمی هستند (یکی از خاطرات پدید آورنده‌ی اصلی‌ش خودِ خودِ من بودم :دی حالا سر یه فرصت مناسب براتون تعرف میکنم) و افشاگری‌های بابا از عمو به پایان رسید :)))) خلاصه که دیروز کلا ماجرایی شده بود واسه خودش!

 

 

 

نصیحت نوشت: تا حد امکان سعی کنید دوستانی که آتو دستشون دارید رو خونه‌تون دعوت نکنید عواقب جبران ناپذیری داره!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۱۴
bent jobail

نظرات  (۲)

۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۴:۳۳ سرباز جامانده
:-/ الان تورو مامانت میگن تو دست و پایی اونوقت یگانه میره کمک؟!!! دیگ الان وقتشه بری معتاد شی.به سلامتی:-)
پاسخ:
از تو جوب براتون پست گذاشتم دیگه :)))
یادم رفت بنویسم آخر پست :دی
۱۵ تیر ۹۵ ، ۱۵:۳۵ ♥ محجبه ♥
عید فطر مبارک باد پیش پیش
پاسخ:
عید شما هم :))))))
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت :)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی