آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...
‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

چند صحنه متفاوت

شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۵ ب.ظ

1. نشسته بود نزدیک من تکیه داده بود به نرده‌ها و حرف میزد. من هم کتاب میخواندم و گاهگاهی واکنشی به حرفاش نشون میدادم...

گفت: مسخره‌م میکنند.

- چرا؟!!!

+ میگن شبیه جهاد مغنیه شدی...

دیگه نتونستم به خوندن ادامه بدم سرم رو بلند کردم و خیلی جدی نگاهش کردم. لبخند که روی لب‌هایم نشست با تعجب نگاهم کرد...

+ چرا میخندی؟!!

- راست میگن :))

+ خب من دوست ندارم شبیه کسی باشم... من دوست دارم شبیه خودم باشم.

شاید باورش براتون سخت باشه اما خیلی وقت بود که بیشتر از یکی دو ثانیه نگاهش نکرده بودم. میخواستم بفهمد که کم کم بزرگ میشود و باید حرمت‌ها را حفظ کند. اونقدرها هم خوب نیستم اما بالاخره از یکجا باید بفهمد پیشنهاد فوتبال به من دیگر عاقلانه نیست :) تا آخر سفر اما هر بار که نگاهش میکردم نا خود آگاه لبخند روی لبم مینشست!

 

 

2. شب شده بود. داشتند دنبال جا میگشتند که شب بمانیم. توی ماشین نشسته بودم. هندزفری توی گوشم بود و صوت «بله برون» که خیلی تعریفش رو شنیده بودم؛ رو گوش میدادم. حدود چهل دقیقه بود. اشکهام هم همین طور بی وقفه جاری میشدند. گفت اینجا شلمچه‌ست خاکش فلان است و... چشم‌هام رو که باز کردم هنوز توی فشم بودیم. توی ماشین کناری یک سگ در آغوش یک زامبی به من زل زده بود. و صدای آزار دهنده آهنگ «جفت شیش» ماشین دیگری از هندزفری هم رد میشد. راستش دروغ است که میگویند همه چیز به دل است... دل من کل این چند روز شلمچه بود... کربلا بود... روضه الشهدای بیروت با وجود طه در جلوی چشمم بود... اما... اما... آنجا و این تهران بوی تعفن میدهند... حال آدم بهم میخورد از تنفس هوایش... چشم آدم ترجیح میدهد به خاک نگاه کند... دلش میخواهد گوشش هم کر باشد... اینجا پر است از زامبی... آدمی برای همکلامی وجود ندارد... پس زبان هم... راستش را بخواهید همین است که گفتم... از جنوب که بر میگردم با این که فرصت خواب کم بوده دو سه ساعت خواب خستگی‌ام را از بین میبرد اما برای بعد از این طور مسافرت‌ها (آن هم از نوع یهویی‌شان) دوازده ساعت خواب متوالی کم است و باز هم الان نشاط مورد توقع رو ندارم.

 

 

3. دستش را گرفتم بردم بیرونِ نمازخانه. در گوشه‌ای که هیچکس نبود گفتم چرا خودت رو خسته میکنی؟! برای چی از بازی میزنی با این آب یخ دست و صورتت رو میشوری اینجا خم و راست میشی؟!! برای من؟!! اگه برای منِ، من خوشحال نمیشم این طوری خودت رو به زحمت بندازی!!! نخون قشنگ من، نخون! حالی برای بحث طولانی نداشتم. کما اینکه خودش هم زود حوصله‌اش سر میرود. به هر حال چند ماه دیگه به تکلیف میرسه و دلم نمیخواد فکر کنه به خاط من یا هر دلیل دیگه‌ای مجبورش کرده که نماز بخونه! برگشتم داخل. یه کم بعد اومد. من هم رویم را برگرداندم که فکر کند نگاهش نمیکنم. خودش باشد و خدایش. رفت یک گوشه اون نمازی رو که خونده بود هم دوباره خوند. چه نمازی!!!! دلم میخواست جایش بودم.

 

 

4. - کجا رفته بودی تو؟!!!!

 + اینا دعواشون شده بود. دیدین که با چه حالی برگشتن :)

.

.

.

- الان داشتم میگفتم. اینا اگه یه ذره دمای چایی‌شون بالا پایین بشه زمین و زمان رو بهم میدوزن اما اگه همه‌ی ما رو آب ببره فاطمه میاد دونه دونه با صبر و حوصله از اب میگیره آویزونمون میکنه تا خشک بشیم :)))))

+ لطف دارین شما :)))

- جدی گفتم :)

 

 

5. دنبال یه مورچه کرد. خیلی جدی و با اصرار. وقتی بالاخره تونست زیر پایش مورچه‌ی بیچاره را له کند سرش را آورد بالا و لبخند فاتحانه‌ای زد. اخم کردم و گفتم: چرا کشتیش بیچاره رو؟!!!

خعلی مظلومانه: به سختی دونه میبرد. تُشتمش تِه سختی نَتِشه :))))

 

 

 

 

پ.ن: گاهی یک سفر رابطه‌ی خواهرانه چند تا جاری رو معلوم میکنه :)

پ.ن: تنهاتر از تنهایم. برقراری ارتباط با بزرگتر و کوچکتر من رو توی رابطه‌هام صبور کرده. نشستن کنار آدم‌هایی که نمیتوانند تو را بفهمند کار ساده‌ای نیست... صبر ایوب میخواهد.

پ.ن: وقتی هیچ دختری با اختلاف سنی کمتر از شش سال توی فامیل نیست...

 

 

 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۱۹
bent jobail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی