آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در تب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رؤیت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب

#محمد_مهدی_سیار
.
.
.
.
.

+ نظرات شما را با دقت تمام میخوانم :)))))))))

‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها
جدیدا نوشت

اولین روزهای مدرسه برای بار آخر :)

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۵ ب.ظ

عناوین اصلی این دو روز: ساختمون قدیمی مدرسه جدید، پنکه سقفی خراب، همکلاسی‌های نچسب جدید، مسخره‌بازی‌های س که همیشه باعث میشه منهدم بشیم، دیروز رانی توی حیاط خونه‌ی جواد اینا (با توجه به این که بچه‌ها همگی معتقد بودن اگه بریم بالا مامان جواد فرار میکنه)، گیر دادن همکلاسی‌های جدید به جواد خطاب کردن جواد.

+ دیروز طبق معمول و مثل همه‌ی دبیرهای ریاضی استادمون همون زنگ اول من رو با اسم شناخت. اولین سوالی که پرسید رو جواب دادم بعدش بهم تذکر داد که اجازه بگیر بعد :( خب اجازه گرفتن برای مشارکت در کلاس خیلی سخته واسه آدمی که سر کلاس هیجانی و مشارکتی خانم «ش» نشسته باشه. تازه اونم کی؟!! من که همیشه توی بیان نصف مباحث با دبیر همکاری میکنم :(

 + تاکید دبیرها بر رفاقت قبل از رقابت، در حالی که مدیرمون حدود دو ماه پیش نظریه دیگه‌ای ارائه داده بود.

 + و اینکه کم کم دارم به نظریه‌ی بابا اعتقاد پیدا میکنم که: «وقتی توی فاطمه رو ببرن بذارن توی یه پست مدیریتی دیگه پنجاه درصد فاطمه‌ای و پنجاه درصد باید مدیر باشی و این باعث میشه رفتارت با توقعت از رفتارت در زمانی که فقط فاطمه‌ای فرق خواهد کرد.» اما نه در جایی که بابا به کار بردش؛ ما وقتی به یک نفر رای میدیم که بره و یه کاری برامون انجام بده ازش توقع داریم که به این موضوع توجه کنه و دید منطقی‌ای نسبت به توانایی‌هاش در اون پست داشته باشه :) نه مثل وقتی که ما بچه بودیم و میخواستیم توی شورا رای بیاریم و به هر ریسمانی که دم دستمون بود چنگ میزدیم :)))) از اردو گرفته تا تعطیل کردن مدرسه تا... ینی ولمون میکردن نظام آموزشی رو هم میخواستیم توی همون شورا عوض کنیم :)))))

+ و نکات دیگه‌ای که الان خیلی خسته‌ام ... :)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۲۷
bent jobail

نظرات  (۵)

آخ فاطمه من دارم دیووونه میشم...دیووووووونه!!
پاسخ:
...
به قول خودت سه نقطه کلی حرف توش هست :)

+ ایضا حال من هم...
+ فقط خدا کنه امسال...
۲۸ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۶ سرباز جامانده
هیچوقت از تنهایی وارد یک محیط جدید شدن خوشم نیومده.
پاسخ:
منم خوشم نمیاد. اما همش به خودم میگم آدم باید موقعیت‌های جدید رو تجربه کنه تا کامل بشه :)
و اتفاقا خیلی وقتا توی همین موقعیت‌های جدید اتفاق‌های خوبی برام افتاده.
۲۸ تیر ۹۵ ، ۰۱:۱۳ سرباز جامانده
راسی قضیه کنکورت ب کجا رسید؟!
پاسخ:
فردا مشاورمون میاد مدرسه. حالا اگه فرصت شد باهاش صحبت میکنم ببینم نظرش چیه. :)
فقط خدا کنه که امسال....چیزی نمونده فاطمه!
:(((
پاسخ:
خدا کنه...
من که دیگه واقعا به حدی رسیدم که اگه بشه و شرایطش رو داشته باشم؛ حتی یه ذره هم به کنکور فکر نکنم...
حالا میام اون بر میگمت.
ان شااله که جور بشه بری :)
پاسخ:
آها. باشه.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی