آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...
‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

رویای صادقه‌ای بیش نبود...

سه شنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۶، ۰۶:۲۳ ب.ظ

تو بودی! خیلی‌های دیگر هم بودند.. خوشحال بودی و از آن کلاه سفیدها سرت بود من هم یک گوشه زانو‌ به بغل نشسته بودم از قضا فاطمه هم بود آمدی سمت ما و لبخند به لب همان کنار خوابیدی چشمانت را که روی هم گذاشتی دنیا تیره و تار شد جدی جدی داشتم سکته میکردم! کنترل اشک‌هایم را نداشتم دیگر.. سرم را جلو آوردم و پیشانی‌ات را بوسیدم... نشستی..! انگار که چیزی را فراموش کرده باشی... دستت را بردی در آن پنهان‌ترین قسمت لباس بلندت و دو تا نامه‌ی مهر و موم شده دادی دستم! حال خوشش داشت مرا از پا در می‌آورد.. دوباره که خوابیدی بدون اینکه چشم ازت بردارم یکی‌اش را دادم به فاطمه و پاشدم! مردم همه داشتند میرفتند... من هم طبق معمول نه جلو را نگاه میکردم و نه حواسم به آدرس بود... با جمعیت همراه شدم به دو تا در رسیدیم یکی خیلی کوچک بود و چندتا مامور داشت و مردم هم در صفی به غایت طولانی منتظر بودند اما در دیگر بزرگ بود و خلوت... یک مامور هم آنجا بیشتر نبود... ما هم سفارشی بودیم... نامه‌ها را که نشان دادیم با روی باز ما را پذیرفتند... زیبا و بزرگ بود... تو آنجا بودی انگار که مهمانی باشد... وارد که شدیم زیر پایم خالی شد و....

از خواب که پاشدم هنوز هوا تاریک بود... شرایطش را چک کردم... رویا صادقه بود.!

+ بی گمان کسی جز من و او نمیداند چرا احساس میکنم الان زیر پایم خالی شدست!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۱/۱۵
bent jobail

نظرات  (۲)

فاطمه...
:| میشه یکم راهنمایی کنی؟

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی