آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...
‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

بستنی!

شنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۰۱ ب.ظ
وقتی چند تا چند تا بستنی میخوردم و مامان نگاهم میکرد و میخندید یاد آن روزهایی افتادم که با فائزه یه بستنی دم مدرسه میخوردیم  و تا خونه من برای فائزه از در و دیوار و آسمون و زمین و دنیا و... میگفتم و میگفتم و میگفتم... انقدر حرف میزدم و فائزه گوش میداد که دوباره نزدیکای خونه گرسنه‌م میشد و دوباره فائزه را مجبور میکردم دم خونه هم یک بستنی بخوریم... چه روزهایی بود... چه روزهایی... حالا خدا میداند که فائزه با آن شیطنتی که از گوشه‌ی چشم‌هاش میریخت الان چه میکند و کجاست...!
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۰۲
bent jobail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی