آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در تب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رؤیت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب

#محمد_مهدی_سیار
.
.
.
.
.

+ نظرات شما را با دقت تمام میخوانم :)))))))))

‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

علی/امیرعباس

يكشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ

محمد حسین فقط چند ماهی از مریم بزرگتر بود و علی حالا سه ساله شده.. پانزده روزش بود که نرگس رفت در واقع اصلا هم دیگر را ندیدند... دنیا که آمده بود زردی داشت و چند روزی بیمارستان بود.. نرگس هم چندان حال خوشی نداشت که برود بیمارستان و ببیندش... قبل از مرخص شدن علی، نرگس هم بستری میشود و بعد... نرگس برای من بخش بزرگی از کودکی بود.. کودکی‌ای که بی اغراق دختر هم‌سن و سالی درش نبود. جز همین نرگس و زینب و البته مدت کوتاهی دختری به نام زهرا... زینب اعصابش از دیر آمدن‌های من خرد میشد و بیشتر وقت‌‌ها صبح‌ها خودش تنها میرفت مدرسه و بعد من حدود هفت و بیست دقیقه از خونه میزدم بیرون و نرگس را میدیدم که یا بی‌صبرانه منتظر است یا با عشقی باور نکردنی به شمشادهای (و در بهار گل‌های یاس) کنار خیابان یا درختان یا آسمان یا چند کبوتری که روی زمین دنبال دانه میگردند؛ خیره شده... بعد که مرا میدید با همان صورتی که همیشه پر از آرامش و التهاب توام بود لبخند کمرنگی میزد و یا سلام میکرد یا میگفت خیلی دیرمان شده اما هیچ چیز باعث عجله کردن ما نمیشد... نه این که مدرسه چقدر دور است و نه این که ساعت چند است و حتی نه این که باز خانم »ش« امروز چه جور سعی میکند که به ما زود آمدن را یاد بدهد... (خانم ش هم از بخش‌های خوب دبستان بود که اتفقا رابطه‌ی خیلی خیلی خوبی داشتیم و چند وقت پیش زینب انگار که یک کار مهمی داشته و مثلا آلزایمر پیری باعث شده فراموش کنه گفت راستی فلانی رو یادته؟!! یادم رفته بود بهت بگم، همان وقتی که لبنان بودید؛ بر اثر سرطان خون....) هیچ کدام باعث نمیشدند که سرعت ما تغیر کند.. مثل دو تا دختر بیخیال که هیچ کاری ندارند سلانه سلانه راه میافتادیم به سمت مدرسه. یکبار کلاس سوم بودیم و امتحان ترم املا داشتیم و یادمان رفت که باید برویم مدرسه و چیزی حدود یک ساعت و نیم توی میدان گل چیدیدیم و بازی کردیم وقتی یادمان افتاد و با عجله رفتیم سر کلاس معلم‌مان شدیدا عصبانی بود اما به خاطر نرگس فقط به چند جمله شماتت بسنده کرد :) دبستانمان کنار یک میدان بود و این سمت میدان یک مسجد و سمت راست یک پارک بود... خادم مسجد همیشه صبح‌ها دم در مسجد بود و ما هم که فقط انگار دنبال بهانه باشیم که دیرتر برسیم دقایقی را به صحبت با او می‌گذراندیم بعضی روزها هم فقط به سلام و علیکی بسنده می‌کردیم پیرمردی خوش مشرب بود و مهربان. یک بار از نرگس پرسیده بود که چرا لب‌هایت تیره هستند و از آن روز نرگس دیگه بهش سلام نمی‌کرد... بچه بودیم... خیلی کوچک... با رویاهای کودکانه ولی خیلی متفاوت با دیگران... ظهرها زینب هم با ما می‌آمد.. گاهی بدون این که متوجه گذر زمان بشویم ساعت‌‌ها توی پارک بازی میکردیم و بعد تنها کسی که نگران میشد و می‌آمد دنبالمان مامان نرگس بود... از همان موقع تا حالا صورتش عوض نشده... یعنی چروک‌های صورتش دلیل بر عوض شدنش نیست... هنوز همان آرامش و التهاب توامان که در صورت نرگس دیده میشد و از مادرش به ارث برده بود دارد... علی هم همان صورت را دارد... اما خیلی خیلی تپل‌تر از نرگس شده... علی جلوی چشم من میدوید و بازی میکرد مثل همه بچه‌های دیگر که بدون این من بخواهم با من مانوس میشوند به سمتم می‌آمد و.... و مادرش به جای هر چیز دیگری به من نگاه میکرد که به علی لبخند میزنم... بهم گفت چقدر عوض شدی فاطمه.. خواستم بگویم آخرین بار دوازده سیزده سالم بود که من رو دیدید طبیعیه که قیافه‌م تغیر کنه اما به لبخندی کفایت کردم... پدرش هم خیلی پیرتر از چیزی می‌نمود که واقعا هست... داغ فرزند کم چیزی نیست...

 

 

امیر عباس هم سه سالش شده... آنوقت که آوردنش ایران نوزاد بود و بیشتر خانواده‌اش و پدرش در حملات داعش شهید شده بودند... مادرش هم یا بعد از دنیا آمدن نوزادش از دست رفته بود یا توان نگه‌داری‌اش را نداشت... من دلم نمی‌آمد از مامانش در این باره چیزی بپرسم.. به هر حال مهم این است که حالا یک پدر و مادر فوق العاده دارد... شب میلاد حضرت معصومه مامان توی حرم گفت که میخواد زنگ بزنه به فلانی و حالا که مشهد هستیم ببینیم‌شان... اون فلانی هم جزو کسایی بود که اسمش با صورتش توی ذهنم چنج نبودن (ینی میدونستم فلانی جزو رفقای مامان هست و هسرش هم از رفقای بابا و البته اگه توی خیابون میدیدم‌شون میشناختم‌شون که اینا از دوستان هستند اما اگه ازم میپرسیدن اسمشون چیه نمیدونستم) توی دلم «اَه»ی گفتم و... بعد هم به زور بردنم. بابا هم که کاری داشت بنا شد بعدا بیاد. وقتی رسیدیم امیر عباس خواب بود و تازه بیدار شده بود و آقای ت سعی داشت سر حال بیاوردش. گفت برو ماشینات رو بیار به خاله‌ها نشون بده! بچه هم چند بار غلت خورد و بعد هم پاشد و رفت توی اتاقش و بعد با یه بغل ماشین اومد بیرون مریم سعی کرد ارتباط برقرار کنه و یگانه هم داشت غش و ضعف میکرد براش :) ازش پرسیدم مدل‌شون چیه و خیلی سریع چیدشون و شروع کرد به توضیح دادن منم شیطنتم گل کرد و چند تا سوال تخصصی پرسیدم و توقع داتم مثل هر بچه‌ی سه ساله‌ی دیگه «سیامک انصاری»وار زل بزند توی چشم‌هایم اما اینبار من بودم که باید زل میزدم به دوربین..:) چون جواب بیشترشون رو داشت و چندتاییش رو هم گفت نمیدونم. من بچه‌ی باهوش و شیرین زیاد دیدم اما این ورای تصور باهوش و شیرین و حاضر جواب بود :)) کمی بعد که آقای ت رفت دنبال بابا و جمع خودمونی‌تر و کاملا زنانه شد خانم ت نشست به درد دل کردن با مامان! کسی که شش هفت سالی میشد که تقریبا از هم بیخبر بودند!!! امیرعباس هم حسابی با من دوست شده بود و مرا نشانده بود دم ستون که ماشین بازی کنیم :) وقتی حرف میزد اگر به حرف‌هاش دقت میکردی لهجه‌ی مشهدی قشنگی داشت و اگر دقت نمیکردی فکر میکردی یک بچه‌ی عرب زبان دارد تند و تند عربی سر هم میکند :) بعدتر توی ماشین که یکی یکی مدل ماشین‌های توی خیابان را برای بابا توضیح میداد و با ماشین خودشان و دایی میتی‌اش مقایسه میکرد بابا ازش پرسید که میخوای دکتر بشی یا مهندس و امیرعباس هم که انگار سال‌ها به این موضوع فکر کرده باشد بدون لحضه‌ای درنگ گفت اول میخوام بزرگ بشم :)) بعد هم روی پای بابا خودش رو جابه‌جا کرد و شیشه‌ی ماشین رو داد بالا و آقای ت هم بهش گفت: بابا جان شیشه رو بده پایین باد بیاد تو و امیر عباس با اشاره به جلو: داریم نزدیک اتوبوس میشیم دودش خاله‌ها رو اذیت میکنه :)

اگر بخواهم تمام داستان‌های مربوط به امیرعباس را بنویسم که چهار ساعت نوشتن و خواندنشان طول میکشد :)

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۰۸
bent jobail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی