آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...
‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

انا لله؟!!

سه شنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۶، ۰۶:۳۲ ق.ظ
توی حیاط هی بالا و پایین میرفتم.. گیج گیج بودم.. صدای متین می‌آمد که بالای پله‌ها صدایم میزد و میخواست دستش را بگیرم که وقتی توی تاریکی غذای گربه‌ها را می‌اندازد نترسد... هر گوشه‌ی پر بود از فاطمه‌ها.. دم بوته گل محمدی یک ...ی چند روزه در بغل بابا بود که مشامش پر شده بود از بوی گلاب خانگی دست پخت مادر! کمی آن سوتر یک ...ای بود در بغل آقاجان که دقیقا با همین لحنی کهازش میشناسیم و «باباجان»ی که همه را با آن خطاب میکرد به مادر میگوید «باباجان دیگه تنها نیستی.. ». دم در کوچکی که از خانه‌ی مادر اینها پلی به خانهی آقاجان اینها بود فاطمه‌ی یک ساله بود که با دست‌های کوچکش از چهارچوب در آویزان بود و عمو م که هوایش را داشت.. نیم متر آن طرفتر فاطمه یک ساله‌ی دیگری بود که لبه‌ی آن دیوار بلند ایستاده بود و دو تا دست که مچ پایش را نگه داشته بودند.. چیزی شبیه دست‌های پشت پرده... دم شیر آب فاطمه‌ی دو ساله بود که پاچه‌هایش تا جایی که میشده بالا بود تا توی تشت آب خیس نشوند و مامانش نفهمد که باز آب بازی کرده و عمویی که هنوز سبیل نداشت و شلنگ آبی که توی دهان بچه بود و لپ‌های باد کرده‌ی بچه! و مامانی که مچ عمو ع را موقع آب بازی گرفته بود و کلیک! و یک فاطمه‌ی سه ساله که دنبال گربه‌ها میکرد! و یک فاطمه‌ که مادر باحال جوجه‌ها بود! یک فاطمه‌ی سه سال و نیمه که مادر و پدرش رفته بودند کربلا و نشسته بود پیش کارگری که کاشی‌های حمام مادر اینها را عوض میکرد و برایش حکایت میگفت.. از همان داستان‌های نصفه که مادر هر شب میگفت و همیشه به جای حساس که میرسید خوابش میبرد! پایان‌های بازی که خودش همه‌شان را تخیل کرده بود.. و آقای کارگر که به آقاجون گفته بود من سه چهارتا نوه دارم که حاضرم همه‌شان را با این نوه‌ی شما عوض کنم! فاطمه‌ها همین طور بزرگ و بزرگ‌تر میشدند سرشان میشکست! دلشان هم!!! رروز اول مدرسه از زیر قرآن رد میشدند و مادر یادشان میداد که بگوید الهم ادخلنی.. یک فاطمه‌ی سیزده ساله که غمگسار مادر شده بود که مادرش را از دست داده بود! تاااا یک فاطمه هفده ساله که تنها سر پنهاش پشت بام بود و ستاره‌ها! که گریه میکرد! حالا فکر میکنم کاش وقتی با فاطمه تا آنجا آمدیم نمی‌نشستیم! میبردمش نشانش میدادم اینجا را! حالا یک فاطمه‌ی هجده ساله‌ی تنهاااا بود که به احترام آقاجون لباس مشکی تنش بود و باید ماکارونی را آبکش میکرد و دو قاشق رب میریخت توی گوشت چرخ کرده‌ی توی قابلمه‌ی روحی(!) آرد کوکو سبزی‌ها را زیاد میریخت تا مثل همانی شود که مادر همیشه میپزد برنج را خوب پاک میکرد و خوب میشست و بعد خوب حواسش را جمع میکرد که سفت در نیاید که آقاجون را اذیت کند یا خیلی نرم نباشد و مادر خوشش نیاید همزمان میوه هم میشست برای مهمان ها خربزه را قاچ میکرد که بگذارد کنار غذا آب لیموها را خودش با دست و بدین هرچ دست‌گاهی بگیرد برای توی غذا تند و تند هم ظرف بشورد! بشقاب و چاقو و چنگال خیل عظیم مهمان‌ها لیوان آب ده تا بچه‌ای که همیشه آنجا بودند و همیشه تشنه بودند و هیچ وقت هم دو بار از یک لیوان استفاده نمیکردند هندوانه را پاره میکد و با سلیقه میچید توی دیس و با بشقاب و چاقو و چنگال میبرد برای مهمان‌ها! تند و تند سماور را پر آب میکرد و دائم چایی دم میکرد که وقتی مهمان آمد چایی کهنه دم نگذارد جلوشان و سینی سینی چایی میریخت میبرد اتاق!! و از این سمت تند و تند ظرف‌ها را میشست و ماهی‌ها را برعکس میکرد و کدوهایی که خودش سرخ کرده را میریخت توی قابلمه تا باگوشت‌ها خوب بپزد و پیاز داغ درست میکرد! حواسش باشد خانه که از مهمان خالی شد سریع جارو بیاورد و جارو بزند خانه را یا گردگیری کند! این وسط اصلا نباید یادش میرفت که به موقع آب جوشیده‌ی خنک ببرد برای آقاجون که با قرص‌هایش بخورد یا انسولین مادر را از توی یخچال بیاورد! و باز ظرف و ظرف و ظرف فاطمه‌ی هجده ساله‌ای که توی این پنج روز وقت برای عزادار بودن نداشت که حالا نمیداند از کمردرد فجیعی که نفسش را بند آورده است یا از فرط خستگی خوابش نمیبرد! ا
موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۱۴
bent jobail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی