آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...
‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

پول ندارم خدا!

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۵:۳۹ ق.ظ

قبلا یک بار به فاطمه گفته بودم.. ما خیلی زود بعضی چیزها را فهمیدیم... بیش از ظرفیت‌مان غصه دار شدیم... من باید راهم را میرفتم و میرسیدم به چهل پنجاه سالگی و بعد یکهو برخورد میکردم به دختر پانزه شانزده ساله‌ام که عاشق یک ستاره‌ی کی پاپ شده و بعد مینشستم میزدم توی سرم که وای حالا باید چه کنم!!! آره درستش این بود!!!!! نه حالا، از غصه‌ی اینها که فقط یکی دو سالی از خودم کوچکترند نتوانم بخوابم... در حالی که نسبت به دست مزد آن ستاره‌ها یک قران هم در جیب خودم نیست و نمیدانم چطور باید باشد!




+ میگفت اگر هاجر از ترس کمبود آب دور چشمه‎ای که از زیر پای اسماعیل جاری شد را حصار نمی‌کشید آنقدر آب میجوشید که کل جهان... میگفت هاجر از کمبود نعمت خدا ترسید... خدایا من اصلا نمیترسم. و همه‌اش را میسپارم به خودت!!!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۶/۱۹
bent jobail

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی