آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در تب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رؤیت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب

#محمد_مهدی_سیار
.
.
.
.
.

+ نظرات شما را با دقت تمام میخوانم :)))))))))

‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

و خداوند میخواهد که...

پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۳:۰۹ ق.ظ

بیش از اندازه دلم این روزها ابری‌ست.. در ظاهر هم مثل همیشه‌ام هستم! یعنی تا نخواهم که کسی بفهمد چه بلایی دارد سرم می‌آید عمرا کسی نمیفهمد!!! چیزی تو مایه‌های توصیفی که زن‌عمو از من میکند! توی دانشگاه نفسم بیش از وقت‌های دیگر میگیرد.. نگاه‌ها همه سنگینند یادم هست که فقط یازده سالم بود و شیطنتم گاهی سر به فلک میکشید! رفته بودیم اردو.. شمال یا جنوب لبنان.. دقیق یادم نیست در رستورانی که بنا بود ناهار بخوریم، مطابق معمول لبنانی‌ها که حوصله ندارند برای هر کاری به جای مخصوصی بروند و مثلا کنار پمپ بنزین باید رستوران و پارک و کافه و... باشد و کنار پارک باید رستوران و کافه و پمپ بنزین و... باشد و الخ؛ پارکی بود برای بازی با همکلاسی‌هایی که تعدادشان از انگشتان دو دست تجاوز نمیکرد مشغول بازی و شیطنت بودیم خانمی بی حجاب بچه به بغل هم آنجا بود! بی حجاب که میگویم منظور چیزی نیست که اینجا مشاهده میشود!!! اینها بد حجابند! خانم بی حجاب جلو آمد آرام به من گفت که کمی از موهایم بیرون آمده و من فهمیدم و تشکر هم کردم!!!! من یاد گرفته بودم که با همه جور آدمی زیست کنم یاد گرفته بودم چطور کنار مخالف خوش بگذرانم حتی! حتی‌تر چطور با معاند کنار بیایم! من نمونه‌های عینی خواهرهایی را میدیدم که به دو دین متفاوتند و با هم هیچ مشکلی ندارند!!! من آماده شده‌ام که بروم در قلب اروپا زندگی کنم درس بخوانم.. بی هیچ مشکلی بی هیچ فشاری که به قلبم وارد شود از سمت دیگران! من حتی یاد گرفتم که نبینم نشنوم و گاهی حتی نفهمم! یعنی با وجود این که میبینم خودم را به ندیدن بزنم با وجود این که میفهمم خودم را به نفهمیدن بزنم!!! من خیلی چیزها یاد گرفته بودم! خیلی چیزها را خدا نشانم داد که کمتر کسی میبیند و بر فرض این که ببیند هم درس نمیگیرد! یاد گرفته بودم که خلاف جریان حرکت کنم با قدرت و سرعت! یاد گرفته بودم که حتی اگر در اوج جوانی با خاک یکسان شدم مثل پدرم بر خیزم! دست‌هایم را به پاهای بیجانم بگیرم و جان ببخشم بهشان! کار کنم و پول عمل چشمم را از هیچ احدی نگیرم! حتی اگر مادرم و بردارهای بزرگترم از شدت عصبانیت شب خانه راهم ندهند!!!! خیلی چیزها خیلی! اما نفسم میگیرد! نگاه‌ها سنگینی میکند! من اقلیتم! اقلیت مذهبی_فکری! اقلیت پوششی! اما به چشم یک معلول ذهنی نگاهم میکنند! به چشم یک موجود عجیب! نگاه‌ها همه میپرسند که تو اینجا چه میکنی؟! نیا! جو دانشگاه‌مان را خراب میکنی!!!! این روزها دلم بیش از اندازه‌ای که در تصورتان بگنجد ابری‌ست! با وجود این دلم برای خیلی‌ها تنگ شده! نگران خیلی‌ها هستم! اما حتی دست و دلم نمیرود به تلفن که بردارم و حالی ازشان بپرسم یا حتی تلفنشان را جواب بدهم! میترسم!! میترسم بگویند چه خبر و پقی بزنم زیر گریه!! و حالا بیا جمعش کن.. مثلا مگر میشود بخواهم داستان سر شبی را تعریف کنم و زار نزنم؟! داستان بارانی که رگبار بود! و سر تا پایم را خیس کرده بود و سوز عجیبی که می‌آمد.. و لباس‌هایی که به درد دمای چهل درجه میخورند.. جلوی در مسجد به انتظار ایستاده بودم و آن شخص که با ماشین از جلوی پای من رد شد! کسی که از سر کار آمده نیامده من در بغلش بودم و بعد از ظهرهایم مال او بود! کسی که شاید تاثیر زیادی در پرورش تخیل من داشت! توانایی درک مفاهیم انتزاعی.. داستان‌های که در آنها ماهی‌ها پرواز میکردند.. درخت‌ها راه میرفتند و خورشید شنا میکرد! اگر بگویم ندیدم فرض محالی ندادم اما.. اما تقریبا محال است... حتی یک دست هم بلند نکرد که.. حتی یک نیش ترمز! یک زنگ کوتاه که عجله دارم و.. یک.. نشسته‌ام دارم میبافم برای خودم.. اگر نگویم خیلی، اما کمی دوستش داشتم.. با همه‌ی نواقصی که دارد و همه، همههههه میدانند! با وجود همه‌ی موضوعاتی که.. آه. دلم! قلبم فشرده شد! دلم تنگ شده است برای ساعت‌ها بحث کردن با کسی که بیشتر از پدرم برایم قصه گفته... قصه که خوب است قبل مدرسه رفتنم بیشتر از پدرم میدیدمش! و خداوند میخواهد که دانه دانه چیزهای خوب زندگی را از من بگیرد! تا انگیزه‌ای برای زندگی نداشته باشم! باشه باشه! میروم!! همین امروز و فردا میروم پیش کسی در سازمانی که تنها امیدمان برای یافتن خیر بود و نه میشنوم! تا این خیال هم از ذهنم بپرد! و من بمانم و صبح‌های پی در پی بی‌هدف! روزهایی که یکی از پی دیگری بیایند و بروند و به هیچ کجای جهان هستی فکر نکنم! دغدغه‌ام بشود رنگ مد امسال و قالی‌های خانه عروس اقدس خانم اینها که چقدر بی کیفیتند و دخترخاله‌ی داماد وسطی پسر عموی ناتنی بابای زن‌عموی مادرم که در چهل سالگی میخواهد با کسی ازدواج کند که نصف خواستگارهای چهار پنج سال پیشش لیاقت ندارد!...



+ و این تنها بخش کوجک و بی‌اهمیتی از درد دلم بود... بخشی که سبک بود و نماند و سر ریز شد!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۱۳
bent jobail

نظرات  (۱)

سلام. سپاس

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی