آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...
‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

قر و قاطی :)

دوشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۵۹ ق.ظ

1. شب دو خوابیدم و هفت پاشدم. صبح سه ساعت کلاس برنامه سازی تایم ناهار و نماز که به هیچ یک نمیرسم و سر ساعت یک و نیم طبقه پجم برای کلاس سه ساعته فیزیک و دوباره چهل دقیقه تایم استراحت. طبقه منفی یک وضو میگیرم و یک لیوان چایی و دو تا کیک که مریم خریده برام در سلف و بعد نمازخانه.. دو نماز را کم و بیش سریع بخوانم و بعد کیمفم را گلوله کنم زیر سرم گوشی را برداشتم به هوای چک کردن کارتم. فعال بودن همانا و شارژ خریدن همانا. و بعد وقتش بود که بروم سراغ لیست تماس.. سه چهار دقیقه مانده به شروع کلاس ریاضی که از قضا آن هم سه ساعتی‌ست. توی راه تا طبقه پنجم ساختمان معماری زنگ میزنم به مامان که زنگ زده بود و پشت خطم مانده بود میگویم با بابا صحبت کردم و بنا شد ساعت ده بیاید دم مترو دنبالم. میگوید نه با آژانس برگرد، خسته‌ای و دیر وقت است. آنقدر محکم میگوید که جایی باقی نمیگذارد.. سر کلاس همه با دهان باز استاد را نگاه میکنند پسر خجالتی کلاس گسسته هم هست که جزوه مینویسد و استاد همان‌هایی را میگوید که من همه‌شان را از برم.. ریاضی1 دانشگاه که همه ازش مینالند همانی بود که من سال‌هاست بلدم.. کنار پنجره‌ی بزرگ ته ته کلاس نشستم جایی که فقط یک ردیف دیگر تا دیوار فاصله است زل میزنم به برج میلاد که همین نزدیکی‌هاست و کامل با دانه دانه چراغ‌هایش دیده میشود.. هوا کم کم تاریک میشود و عقربه‌ها ساعت هشت شب را نشان میدهند.. از عابر دانشگاه پول میگیرم و با آژانس برمیگردم خونه.. یک عدد شنبه معمولی در مهرماه :)



2. صدایش را دوست دارم.. حرف‌هایش را هم.. خودش را عاشقم.. حتی بابا هم با آن هیبت حسودی‌اش میشود به علاقه‌ی بین ما.. شاید هم بارها توی دلش حسرت مرد بودنش را خورده باشد.. خانه‌شان که میرود و برمیگردد با یه حالت خاصی میگوید: فقط سراغ فاطمه جانَش را گرفت مدام گفت فاطمه جانَم پس کجاست چرا نیاوردی‌اش؟ دلم برایش تنگ شده.. جزو معدود آدم‌های زندگی‌ام هست که دلتنگی‌اش را باور دارم و میدانم من تنها نوه‌اش هستم که این طور برایش بیتابی میکند و از ته ته ته قلبم دوستش میدارم.. هر روز و هر روز.. وقتی پشت تلفن سراغم را میگیرد دلم برایش پر میزند :) این هم یکی از بزرگترین قشنگی‌های زندگی! مادربزرگی که به من جهان‌بینی توحیدی اسلامی واقعی را هدیه کرد.



3. سه سال پیشش اقلا هفته‌ای یک بار زنگ میزد و حالم را میپرسید و اصرار میکرد که اگر کاری داشتم بگویم.. گفته بود یک موی تو را به صدتای‌شان نمیدهم.. زن و بچه‌ی خودش هم بین آنها بود.. گفته بود حتی وقتی سرما میخوری.. جانمان میرود و بر میگردد اتفاقا هم شرایط خیلییی دراماتیک‌تر از این حرف‌ها بود.. بهار بود و درحت‌های حیاط توت داده بودند و کف حیاط پر بود از توت‌های سفید درشت شیرین خیلی رسیده. باد خنکی میوزید و موهایم را به باد سپرده بودم آسمان هم ستاره باران. داشتم به شاخه‌های خیلی بالای درخت فکر میکردم که چه توت‌های رسیده‌ای دارند و بناست همه‌اش هدر برود و یا در خوشبینانه‌ترین حالت خوراک مورچه‌ها شود.. که از زیر زمین با قرآن بزرگ یادگاری بابای مامان بابا آمد بیرون.. آمد و نشست و طبق عادتش در پر حرفی بنا گذاشت بر حرف زدن از بچگی‌هایم که میدویدم توی همین حیاط و.. از ناتوانی مردها گفت در بیان احساساتشان.. از این که من چقدر عزیزم برای همه‌شان.. ساعت سه و چهار اس ام اس داد که موفق باشی توی آزمون! گفتم آزمون صبح بوده و ممنون که به یادم بودید.. همین! همین قدر خشک و خالی!



4. میدانید اگر شما به همرنگ شدن با جماعت اعتقادی نداشته باشید در جهان کمتر کسی پیدا خواهد شد که حرف شما را بفهمد حتی اگر به چند زبان زنده دنیا مسلط باشید! با کمتر کسی میتوانید راحت باشید هر قدر هم که اجتماعی باشید! نمیخواهم این بند را زیادی طولش بدهم!!! در یک جمله آن وقت اگر نخواهید فقط روی زمین حرف بزنید رفیقی میخواهید از جنس آسمان!

نه فاطمه؟! و بعد اگر پیدایش کردید بدانید که شما در بریدن از او ناتوان خواهید بود! چون نمیتوانید به زمینی حرف زدن عادت کنید!!!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۲۴
bent jobail

نظرات  (۲)

چه با هم تلپاتی هم دارن فواطم گرامی😏
پاسخ:
از چه نظر؟! این روی زمین حرف زدن داستان‌ها داره آخه :))

+ تل پاتی ما که معرروفه اصن! خود همین مفهوم تله پاتی رو از روی ما پیدا کردن :))
۲۴ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۸ مــاهان (ف.چ)
آه؛ فاطمه.. من را از تو یارای بریدن نیست!
پاسخ:
:))


+مرا خود با تو چیزی در میان هست..

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی