آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...
‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

بی‌سایبان دست‌های تو..

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۳۳ ق.ظ

ما همگی خوش و خرم زیر سایه‌ی دستت زندگی می‌کردیم. آمده بود که تو را از ما بگیرد؛ با حرف‌هایش با قصه‌هایش. و بعد ناگهان تو رفتی. سایه‌ی دستت ناپدید شد و ما همگی فرو ریختیم. با اشک از خواب پریدم. ساعت سه و نیم بود و اشک‌هام غیر قابل کنترل. فکر کردم باید برم پیشش و فریاد بزنم بر سرش که چه میکنی مررررد؟! ما از دار دنیا فقط سایه‌ی دست خمینی را داریم..

دو سه روز بعدش مرد. با ضمه‌ی روی میم. به همین سادگی. و اگر فکر کردید که من حکمت آن خواب را فهمیده‌ام جدا در اشتباهید! ولی او مرد. چند روز بعد از خواب من.

همان موقع شب پدرم که بیدار بود در اتاق را باز کرد و پرسید چی شده؟ برایش تعریف کردم و بی هیچ واکنشی گفت بخواب.



+ بی سایبان دست‌های تو در غربتی عظیم

   امروز تا همیشه‌ی فردا گریستیم

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۱۱/۰۳
bent jobail

نظرات  (۱)

عجیب بود
پاسخ:
خیلی..

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی