آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...
‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

اینجا یک خانه‌ی شاد و لبریز از عشق بوده‌ است..

دوشنبه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۶، ۰۹:۰۴ ب.ظ
روی میزم جای یک سوزن هم نبود. از مانتو و روسری و تیشرت و چند ستون کتاب و دفتر و یک عالم سیم‌های پیچیده در هم و لپ تاپ و کرم مرطوب کننده و دوربین و هدفونی که دل و روده‌اش بیرون ریخته و گل جشن روز مادر مدرسه مریم با ظرف ژله‌ای که بهم داده بودن و چند تا لیوان و قاشق و چنگال و بشقاب و تابلوها و عکس‌ها و.. همه‌شان را ریختم پایین و روی میز رو دستمال کشیدم و کتاب‌ها را مرتب چیدم کنار دیوار روی میز و بعد یک لحظه نگاه کردم دیدم جلوی چشمم چقدر مثل توی سرم شلوغ شده.. و من هم دیگه اونی نیستم که ایستاده بود روی سن مدرسه المهدی.. اونی نیستم که این عکس‌ها را از ملیتا خریده بود.. پوستر سه بعدی آقا را اول کندم از روی دیوار و بعد پوستر سید حسن و یا قدس انا قادمون.. عکس آقا مصطفی و سید مرتضی را میخواستم بذارم روی میز که دیدم چوب پشت چمران نیستو باید به دیوار کوبیده بشن و چوب پشت سید مرتضی را هم خیلی محکم چسبانده‌ام که کنده نمیشود. هر دوشان را کنار گذاشتم. ماند قاب آقا جان که عینکش کج است و روی اعصاب و عکس مریم و یگانه توی پارک ژوراسیک که باعث یاد آوری خاطره‌ای تلخ میشود. عکس پسرک فلسطینی با صورت خونی را هم تاب نمی‌آورم دیگر.. حالا من مانده‌ام و دیواری خالی و میزی خالی و یک تابلوی چوبی آرم حزب الله که آن جانباز جنگ سی و سه روزه ساخته‌اش و هیچ بهانه‌ای برای کنار گذاشتنش ندارم..


+ عنوان دیالوگی‌ست برگرفته شده از قسمت آخر سریالی.
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۱۴
bent jobail

نظرات  (۱)

پس تغییرات اساسی دادین ؟
پاسخ:
بعد از تقریبا چهار سال.

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی