آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در تب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رؤیت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب

#محمد_مهدی_سیار
.
.
.
.
.

+ نظرات شما را با دقت تمام میخوانم :)))))))))

‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها
جدیدا نوشت

آزار :)

دوشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۱۸ ب.ظ

دیگه شوخی‌های قبل تکراری شده بودند و حوصله‌م سر رفته بود یهو یه دونه پر توی جامدادی یکی از دوستان پیدا کردم خواستم یه ذره اذیتشون کنم به قصد نزدیک کردن پر به بینی‌ش دستم رو بردم جلو هنوز خیلی فاصله داشتم که خودش سرش رو آورد جلو و یه ذره که سرش رو تکون داد دچار حالت «مور مور» شد و در حالی که سرش رو عقب می‌کشید گفت: خوبه؟! حالا راضی شدی؟!!!!

اومدم روی یکی دیگه امتحان کنم اونم خودش اومد جلو و یه ذره سرش رو تکون داد و رفت عقب؛ و بعدی هم.

منم رفتم روی نیمکت خوابیدم که حوصله‌ی همشون سر بره بدون من :((((((((

 + انقدر عمیق خوابیدم که صدای زنگ بیدارم نرد و بچه‌ها شوخی شوخی از روی نیمکت انداختندم پایین تا بیدار شدم.

 + وقتی بیدار شدم میگم خدایا چرا من رو نمیکشی راحت شم اون یکی میگه خدایا راست میگه ببرش ما رو هم راحت کن :( انقدر من رو دوست دارن :)))

 + ف.ح به ف.ج میگه بمیر از دستت راحت شم و یه نیمکت کامل واسه خودم باشه ببین فلانی رو راحت رو نیمکت واسه خودش میخوابه بهش گفتم از این آرزوها نکن ببین من چقدر حوصله‌م سر میره ف.ج گفت دیدم همش میای جلو میشینی فکر کردم متحول شدی میخوای درس گوش بدی :)))))))))

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۰۶
bent jobail

نظرات  (۱۰)

۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۲:۳۵ سرباز جامانده
:-D اصن له شدم.ما از تفریحاتمون در روزهای مدرسه زدن همدیگه با مجله شد.خالی کردن آب بطری به همدیگه.خاکی کردن همدیگه و تفریحات ازین دست بودن.باشد که رستگارشویم تازشم سرکلاس به درس گوش بدین
پاسخ:
ما همینجوریش خاکی هستیم :))))))
+++

متن جالبی بود
پاسخ:
ممنون از حضورتون :)
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۶:۳۵ سرباز جامانده
اصلاح میکنم.مجله ی رشد.:-/ خیلی ازین مجله هاحروم کردیم.خدا ببخشه
پاسخ:
نچ نچ نچ :)

ما از مطالب و جکهای پر بار این مجله استفاده میکردیم :)))))

و همدیگه رو با دفتر جلد استخوانی میزدیم :)
من فکر میکنم اگه مدرسه یکی دوسال بیشتر بود قطعا همه قطع تخاع یا دچار نقص عضو میشدیم 😕
البته امکان فرو ریختن مدرسه هم بود 😕 
خدا بهشون رحم کرد 😅
پاسخ:
خخخخ :))))

یکی از دوستان به من میگه میشه تو فهمیده بشی انتحاری ببندی به خودت بری توی اداره آموزش و پرورش همه رو راحت کنی :)))))
خوبه خوبه 
پیشرفتتونو تبریک میگم :-/
پاسخ:
دیگه کاری بود که از دستم بر میومد :)
آخ آخ آخ
پیر شدم رفت
هعی روزگار ...
پاسخ:
چرا پیر خواهر ؟!!
۰۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۳ سرباز جامانده
:-D ما یه مراسمی اجرامیکنیم وقتی مجله هارو میدن.دخترم وایمیسه اون جلوی تخته و واسه بچه هامجله پرت میکنه.بعد ک خوب توزیع شد لول میکنیم همو میزنیم.بعدشم پاره میشن پخش میشن تو کلاس.گاها هم سرکلاسا میخونیمشون^_^
پاسخ:
خیلی هم خوب :)))))))))

مراسم قشنگیِ :)

ما از شما خیلی درس خونتریم؛ سر کلاسا درس امتحان زنگ بعد رو میخونیم یا مشق زنگ بعد رو مینویسیم :)
دلم واسه اون نیمکتها تنگ شد ....
پاسخ:
من از همین الان دلم داره تنگ میشه.
:-)
پاسخ:
:)
برود بمیرد مدرسه.
پاسخ:
O_O

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی