آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در تب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رؤیت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب

#محمد_مهدی_سیار
.
.
.
.
.

+ نظرات شما را با دقت تمام میخوانم :)))))))))

‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

همیشه وقتی می‌آمد همه جا خاکستری می‌شد همیشه از دندان‌هایش خون می‌چکید یکی دو غرشش برای ریختن دل صدتا لشکر کافی بود یک نگاه چپش به علاوه یک نگاه راستش برای عقب نشینی صد گردان زیاد بود به میدان که می‌آمد با زبانش که نه با پوزخند سرشار از کینه‌اش حریف میطلبید و چه کسی را جرئت مبارزه با او بود؛ هیچ کم و کسری هم نداشت همیشه مجهزِ مجهز می‌آمد تجهیزات هم که می‌گویم نه این تجهیزاتِ معمولی، همه چیزش فوق پیشرفته بود؛ لباس‌های مخصوصش را که می‌پوشید نه آتش می‌فهمید نه داغی گلوله را حس می‌کرد و نه خنکای آب حتی. جتِ همه کاره‌اش به وقتش جت بود به وقتش زیردریایی. یک کفش‌هایی هم داشت که موتور رویش نسب می‌شد. پوستش، پوستش مقابل چاقوی زنجان مخصوص ذبح عمو هم مقاوم بود. دست‌هایش آنقدر قوی بود که بلندت می‌کرد و تو را پرت می‌کرد جایی که عرب هم نِی نیانداخته بود؛ شاید هم اصلا پای هیچ آدمیزادی به آنجا نرسیده بود که بخواهد نِی بیاندازد. گوش‌هایش صدایت را می‌شنید حتی اگر چندین طبقه زیر زمین و کیلومترها دورتر از او چیزی می‌گفتی که خدای ناکرده به‌ش برمی‌خورد؛ و یا چشم‌هایش مشت‌های گره کرده‌ی تو را می‌دید؛ هر قدر هم که دور بودی، بوی شوریدن علیه‌ش را حس می‌کرد؛ و آن وقت مزه‌ی خونت با بزاقش مخلوط می‌شد و دیری نمی‌‎پایید که تشنه‌اش می‌شد و آن‌‎گاه پاهایش، که انگار طی الارض، اصطلاحِ مخصوص او بود؛ کافی بود که لباس‌های مخصوصش را بپوشد و گیوه‌های موتوردارش را چک کند و کلاه ایمنی تهویه‌دارش را روی سرش بگذارد و داشبردش را باز کند که مطمئن شود همه چیز سر جایش است و خودکار انفجاریش را خدای ناکرده دختر کوچکش نبرده باشد مدرسه که به دوستانش پز مدل جدید بودنش را بدهد.

 

 

آن وقت تو، توی این چند دقیقه فرصت داشتی که خودت را کاملا برای مرگ آماده کنی و حتی اشهد بخوانی. خدا با تو یار بود که همین لحظات را در اختیارت گذاشته بود؛ ناشکری هم نکن، که این لطف نسیب هر کسی نمی‌شود.

 

 

فرار که اصلا حرفش را هم نزن دویدن با پاهای کوچک تو حتی قابل مقایسه با راه رفتن معمولی او هم نبود؛ مقاومت هم که فقط یک اسم برای بازار گرمی بیشتر نبود؛ اصلا مقاومت مسخره می‌نمود. این‌ها هم بی‌خود دور هم جمع می‌شدند و مشتشان را گره می‌کردند و فریاد می‌زدند. مردمان زرد رنگِ ناتوان...

 

 

او اراده کرده بود خون مرا تا ته سر بکشد. خاکستری به قصد من آمده بود و مثل همیشه تنها راهش رستم بود. فریاد زدن و کمک خواستن: کجااااااااااااااییییییییی پس؟!!!!!!

 

 

آمد.

 

 

باور کردنی نبود اما آمد. مثل همیشه با همان لبخند ملیح که چه قدر به صورتش می‌آمد. اصلا می‌دانید تا اسم رستم می‌آید که نباید به آن تصویرِ خشنِ توی شاهنامه‌اش فکر کنیم؛ رستم در زندگی شخصی‌اش خیلی هم مهربان است؛ رستم مراقب پروانه‌ها هم هست؛ رستم با بوییدن گل‌ها مست می‌شود و غصه‌ی دل ماهی قرمزِ تنها بازمانده‌ی بعد از عید را می‌خورد رستم بچه‌ها را چون جانش عزیز می‌دارد.

 

 

آمد.

 

 

همین آمدنش ثابت می‌کرد که او (رستم) بچه‌ها را چون جانش عزیز می‌دارد. مراقب پروانه‌ها هم هست به پژمردن هیچ شکوفه‌ای هم راضی نمی‌شود همان طور که به تنها ماندن و غصه خوردن من هم راضی نشد.

 

 

از ترس تمام بدنم یخ کرده بود؛ بدنِ پر از عرق سردم را تکان هم نمیتوانستم بدهم. قرمز هم شده بودم و می‌لرزیدم. بالاپوشش را در آورد و انداخت روی دوشم. از ته دل خندیدم. خیالم راحت شده بود. دستی به صورتم کشید و گفت: اصلا نترس! فقط برو! وایسادم: نه من تنهات نمیذارم! سرش را کج کرد و: برو! الان زودِ! لحن مظلومانه به خود گرفتم؛ گفتم: اگه برم... جواب اون زردها رو چی بدم؟!!!! بگم من با یه خاکستری هم نتونستم بجنگم؟!!! حتی یه دونه؟!! لبخندش بزرگتر شد: نگران نباش دخترم! بزرگ که بشی یاد میگیری! با اینها مبارزه میکنی! اینو بدون که تمام امید زردها به شماست! تو باید بنتِ جُبَیل بشی، باشه؟! رفتم کنار زردها وایسادم؛ یکی‌شون یک شال زرد آورد و انداخت دور گردنم و گفت حالا تو هم یکی از ما شدی؛ روی شال نوشته بود بنت جبیل. وقتی خیالش از من راحت شد؛ شمشیرش را از غلاف در آورد و پرت کرد سمت سرِ خاکستری باورم نمی‌شد. سرش کنده شد و پرت شد پایین و قل خورد و رفت و رفت و رفت و ... تا در افق پنهان شد؛ دویدم سمتش که بغلش کنم و از خوشحالی جیغ بزنم... ناگهان از هر قطره‌ی خونش که روی در و دیوار و زمین ریخته بود یک سر جوشید؛ عصبانی شده بود، با تمام قوا خنجرش را پرت کرد؛ قلب من را نشانه گرفته بود؛ رستم هدفش را فهمید. سینه‌اش را جلوی من سپر کرد؛ فریاد زدم: نـــــــــــــــه نـــــــــه...

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

-چی شده چرا داد میزنی؟!!!!

 

 

خواستم بشینم: آیییییی چقدر گردنم درد میکنه... اصلا نمی‌تونم صافش کنم...

 

 

-بذار ببینم! (مالشش می‌دهد)

 

 

-آخ نه! یواش.

 

 

-چیزی نیست، یکم خشک شده؛ تقصیر مکیفِ؛ برقا که میره این به تنظیمات خودش برمیگرده. باید جای تختت رو عوض کنیم...

 

 

-نه تقصیر مکیف نیست بابا! تقصیر خاکستریِ...

 

 

-بگیر بخواب!!!

 

 

-مااااااماااااان!

 

 

-هوم؟!

 

 

-مامان، باور کن تقصیر خاکستریِ.

 

 

-الان میام. برم برات کیسه آبجوش  بیارم!

 

 

-اگه یه روز خاکستری بیاد خون من رو بخوره چی میشه؟!!!!

 

 

-بخواب بعدا بهت میگم.

 

 

-ماااااااااااامان اگه یه بخوابم خاکستری میاد و کار نیمه تموم شب‌های پیشش رو تموم میکنه؟!!!!

 

 

-بگیر بخوااااااااااااااب.

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

( یک جاده که یک طرفش دریاست آن هم مدیترانه؛ به به )

 

 

-بابا؟

 

 

-هوم؟!

 

 

-جاده‌ی دریایی با اون یکی چه فرقی داره؟!!!!

 

 

-این، یک طرفش سرتاسر دریا...

 

 

-بابا صور و صیدا دو تا شهر جدا هستن؟!

 

 

-صور و صید...

 

 

-بابا صیدلیه هم اسم شهرِ؟!!!!

 

 

-نه یعنی داروخا...

 

 

-مامان چرا توی لبنان همه مبل دارن؟!!!!

 

 

-خب برای این که لبنانی‌ها...

 

 

-مامان پس چرا بابابزرگ جنی مبل نداشت؟!!!

 

 

-اونا توی روستا....

 

 

-مامان گوشت خام خوردنش اشکال نداره که بابابزرگ جنی میخورد؟!!!!

 

 

-اونا گوشت خام رو انقدر کوبیده بودن که...

 

 

-بابا چرا بابابزرگ جنی با اینکه توی روستا بودن دیش و رسیوِر داشتن؟!!!

 

 

-چون لبنان تلویزیون رسمی نـ....

 

 

-بابا خب چرا از اون خفن‌اش نذاشتن از اون دیش چرخونا که توی دفتر المنار بود و انقدر بزرگ بود که همه‌ی کانالای اون سمت کره زمین رو هم می‌گرفت؟!!!!

 

 

-اونا گرونن بعدشم به دردشون نمیخوره...

 

 

-واااااااااای اونجا کجاست؟!

 

 

-حدیقه الایرانیه...

 

 

.

 

 

 

.

 

 

.

 

 

-تو هم بیا ببین.

 

 

-دوربینِ؟!!!

 

 

-اهوم.

 

 

-چقدر خوشگلِ...واااای مزرعه‌هاش رو...چقدر خوبِ!

 

 

-خیلی قشنگِ.

 

 

-بابا اینجا رو کی ساخته؟!!! لابد ایرانی بوده که اسم اینجا رو گذاشتن حدیقه الایرانیه!

 

 

-اهوم.حاج حسام که اومد خونه‌مون...

 

 

-عهههه پس این پرچما باید نوزده تا باشن، اینجا هم مارون الراسِ، پس اون بنتِ جُبَیـ....

 

 

دیگه نخواستم ادامه بدم...

 

 

سرم گیج رفت انگار که یک سطل آب یخ ریختند روی سرم. اما لحظه‌ای بعد از درون آتشی تمام سلول، سلول بدنم را سوزاند؛ داغ کردم؛ طوری که گرمای لپهایم را حس میکردم...

 

 

نه امکان نداشت.

 

 

یعنی آن مزارع زیبا...

 

 

آن پیرمرد کشاورز...

 

 

آن روبرو...

 

 

سرزمینِ خاکستری‌ها بود...

 

 

آنجا که زیبا و سرسبز بود... امکان نداشت...

 

 

میخواستم اطراف را نگاه بیندازم؛ اما انگار باز گردنم خشک شده بود به سختی یکم گردنم را چرخاندم... کسی متوجه تغییر حالت من نشده بود. خاله داشت صحبت میکرد. آنطرفتر یک عده هنوز سوار اسب بودند و در حال آموزش دیدن. یک عده هم هنوز داشتند پینت بال بازی میکردند. و تعدادی مشغول حرکات نمایشی و راه رفتن روی طناب (راپل) بودند. خواستم فریاد بزنم و متوجه‌شان کنم که چه خطری پیش رویشان است. اما...

 

 

اما اینها مدتها بود که این کارها را میکردند... پس یعنی خطری تهدیدشان نمیکرد.

 

 

خطری تهدیدشان نمیکرد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

خاکستری‌ها به زردها کاری نداشتند؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

خدای من چگونه ممکن است؟!!!!

 

 

زردها آموزش می‌دیدند آن هم در جلوی چشم خاکستری‌ها!!!!!!!!!!!!

 

 

خاکستری‌ها هم می‌دیدند و حرص می‌خوردند و هیچ کاری نمی‌کردند؟!

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

-اینجا مرز فلسطین اشغالی با لبنانِ. می‌بینی فاطمه؟!! به این سیمای لخت، برق شهری وصلِ!!!!

 

 

-بابا! یعنی اون طرف این سیم‌ها خاکستری‌ها زندگی می‌کنن؟!!

 

 

-بابا جان تو دیگه بزرگ شدی؛ خاکستری چیه هی میگی!!؟

 

 

-اگه یه روز بیان...

 

 

-مگه ما مردیم که بذاریم بیان اینجا و دستشون به شماها برسه؟!!!

 

 

-دور از جون بابا.

 

 

-خیالت راحت بابا! نبینم دیگه بترسی ها. شجاع باش. قوی باش. خب؟!

 

 

-رستم هم همینُ بهم گفت.

 

 

-اصن اونا انقدر از ما می‌ترسن!

 

 

-بابااااااااا.

 

 

-جدی میگم. درسته ما به اندازه‌ی اونا تکنولوژی نداریم ولی یه سرمایه‌های بزرگتری داریم. حالا یه روز می‌برمت ملیتا رو ببینی. اونجا رو که ببینی خیالت راحت میشه. ببین بابا جان! کافیِ، شما با خدا باشی یا برای خدا کار کنی اون وقت خدا همه چیز رو درست میکنه برات. ما چون خدا داریم؛ تفکرمون متفاوتِ. تفکر اسلامی اون هم از نوع شیعی همه چیز رو حل میکنه. امام داریم. درسته امام غائبِ ولی هست. کلی کمک میکنه. همه جای کارها حس میشه. ماها فکر میکنیم ما داریم کارا رو انجام میدیم (می‌خنده) همشُ خود امام کمک میکنه. بعدشم ما حضرت آقا رو هم داریم. دیگه چی می‌خوایم؟! هوم؟!!!

 

 

-رستم رو داریم...

 

 

-فاااااااااطمه، بزرگ شدی دیگه بابا! رستم و استادِ رستم و خاکستری و زرد و پدر و این حرفا رو ول کن دیگه؛ درست حرف بزن!!!!

 

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

.

ما سرمایه‌های بزرگتری داریم. آقایی داریم که با آمدنش نه یک گوشه‌ی دنیا که کل جهان سبز خواهد شد. از نگاهش محبت می‌بارد. یک نیم نگاهش برای هدایت همه‌ی ابناء بشر زیاد است.همین که به میدان بیاید برای شکست دشمن کافی‌ست . با نوک مژگانش هم در پیِ هدایت عدو خواهد بود. ذوالجناح و ذوالفقار  تجهیزاتش است. دست‌هایش آنقدر قوی‌ست که آشیانه‌ی پرندگان است. گوش‌هایش صدای گریه‌ی کودک نو زاده شده را می‌شنود. چشم‌هایش زیستن موری زیر زمین را هم می‌بیند. بوی غنچه‌های نو شکفته‌ی آنسوی زمین را هم حس می‌کند. و آنگاه است که پاهایش می‌دود برای هدایت.آقای‌مان که بیاید دیگر نگران بچه‌ها نخواهیم بود...

 

 

بچه‌های بی‌گناه که فضای تنفس معنوی‌شان، آلوده است...

 

 

ما پدر داریم.....................................

 

 

بدانید و بدانند.................................

 

 

شیعه پدر دارد.................................

 

 

و یک روز پدر می‌آید و جهان سبز میشود...

 

 

و ما به امید آن روز زنده‌ایم....

 

 

 

روزی که پدر بیاید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ شیعه پدر دارد.

+ نمی‌دونم چرا دلم نیومد عکسای مارون الراس و حدیقه الایرانیه رو بذارم توی این پست!

 ولی بعدا سر فرصت توی یه پست جدا عکساش رو هم میذارم براتون.

+ اون موقع حاج حسام هنوز شهید شاطری نشده بود :(

 

 

نظرات  (۷)

۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۲۶ سرباز جامانده
:-D عنوانو که دیدم فکرکردم هندسه زیاد خوندی.بعد یادم اومد اون مبحث مال چهارمه.خاکستری و این صوبتاشو تو خوابت درست نفهمیدم
پاسخ:
خخخخ :)))))

کجاشو متوجه نشدی؟!!
با عرض سلام
متشکرم
لطفا شما هم در وبلاگ بنده نظر بدید
پاسخ:
سلام عرض میکنم
خواهش میکنم
۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۳۴ سرباز جامانده
خواابتو نماداشو درست نفهمیدم
پاسخ:
خاکستری=اسرائیل
زردها=حزب الله
رستم=سید حسن نصر الله
من دارم هى این متنو میخونم و هربار که میخونم بیشتر به دلم میچسبه ...
ممنون از این حس و حال ..
:)
پاسخ:
لطف دارین :)
۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۴۸ سیّد محمّد جعاوله
خوب بود
پاسخ:
شما هم که همیشه لطف دارین.
۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۱۵ مهدی زراعتی رخشاندل
سلام
موفق باشید
پاسخ:
سلام
ممنون
شما هم ان شاالله عاقبت بخیر شوید.
سلام بر تو ای دختر بنت جبیل :)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی