آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...
‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

فاطمه و مریم رفتن توی شیرینی فروشی بزرگی که لابد خون پدرشون را توی شیرینی‌ها ریخته بودن! پشت سرشان رفتم که مراقبشان باشم بعد حسین و یگانه هم آمدند و بعد هم مطهره. شیرینی فروشیِ های‌کلاس را چنان شلوغ کردن که هر لحظه منتظر بودم بیرون بیاندازندمان!!! بچه‌ها رو هم نمیشد آروم کرد فاصله سنی چند ماهه‌شون و قیافه‌های شبیه به هم (شبیه به من، شبیه به مادربزرگ) باعث شده نه تنها پنج قلو (حتی با حساب سارا شیش قلو) به نظر برسن بلکه پتانسیل نابود کردن آرامش و امنیت هر جایی رو در آنی داشته باشن و وظیفه‌ی من به عنوان بزرگتر این بود که با پنج تا آبنبات به قیمیت خون پدر فروشنده خودم بیرونشون کنم! بعد موقع فاکتور کردن جناب فروشنده میگفت اون خواهرتون این طعم داشت برادرتون آدامس فلان.. و من چنان حس شیرینی داشتم که خدا میدونه.. خدا میدونه که من چقدر دوستشون دارم و داشتم :) و بعد حسین که میگفت "تو بزرگ ما بچه‌هایی" و حاضر نشد با پدر و مادرش بره و به هوای من با ما اومد..

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۷ ، ۰۰:۲۸
bent jobail

بر اثر افسردگی ناشی از کمبود پول که در نتیجه‌ی افزایش دلار و افزایش قیمت کالاهای دیجیتال به وجود اومده بیدارم :)) تنها هارد دو ترابایتی که ضد آب و مقاوم در برابر لغزش و گرد و غبار و یقوط آزاد و شوک الکتریکی بود(که اگر کوچکترین شناختی نسبت به من داشته باشید میفهمید تمامی این موارد ضروری بوده و معمولا اتفاقاتی از این قبیل برای وسایل من می‌افتد) نزدیک شیشصد هزار تومن شده و من فقط پانصد و پانزده هزار تومن بودجه‌ی نقد برای این منظور دارم و تمام حافظه‌های موجود پر شده‌اند و...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۲۹
bent jobail

میگم بیبن حیوونام رو شستم چقدر تمیز شدن! میگه حیوونامون میگم برو بابا اینا مال خودمن میگه آبجی حالا میشه یه بار من و مریم باهاشون بازی کنیم؟ میگم نه اینا رو میخوام بدم به بچه‌ی خودم. مامان با خنده میگه غلط کردی! اینا برا خونه‌ی ماست بچه‌ت اومد اینجا با چی بازی کنه؟! میگم سیسمونی‌ش رو میارم میذارم اینجا.. میخنده.. قهقهه‌ی مستانه.. و ما واقعا مست بودیم.. مست از فکر کردن به روزی که مامان مادربزرگ میشود..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۳۳
bent jobail

میگفت دلتنگی را نباید ابراز کرد چون تحمل دوری را بیش از پیش سخت میکند.. گذشته از این‌که جواب دلتنگی یک بچه پنج شش ساله این نیست؛ آدم فکر می‌کند از سر بی‌احساسی این حرف را زده است. بعد وسط مشغله‌های هر روزه‌ی بدو بدو بین دانشگاه و این همایش و آن موسسه و پیگیری فلان موضوع فکر میکنی مگر از آخرین بار که رفیقت را دیده‌ای چقدر گذشته که حالا این قدر دلتنگش شده‌ای بعد با خودت می‌گویی که حتما حتما حتما به محض این که این کار‌های زمین مانده تمام شوند یا به محض این که از شر این تب و لرز لعنتی خلاص شوم یک قرار می‌گذارم می‌بینمش.. بعد یادت می‌افتد که رفیق جانت مشغول است.. ناسلامتی کنکور دارد و علاوه بر آن چند فعالیت دیگر را هم به زور توی برنامه‌اش جا داده است و بر فرض این که خودش هم بخواهد؛ وقتی برای تو ندارد و این وسط به درک که دلت جر وا جر شده.. خودت را قانع میکنی، حواست را پرت میکنی حرف‌هایت را میبری برای دیوار و اشک‌هایت را برای دستمال و آغوشت را برای متکا!!! خنده‌هایت را اما نگه می‌داری برای دفعه‌ی بعد که هم را دیدید. که بروید به زمین و زمان بخندید و فحش بدهید و در آنی عصبانی شوید و دوباره با علت عصبانیت‌تان شوخی کنید و دوباره بخندید و.. یک انسان نفوذ ناپذیر می‌سازی از خودت. میروی که تنها تنها دنیا را بسازی و بعد توی راه و نیمه راه، یک چشم به خیابان یک چشم به گوشی، پنل مدیریتت را چک میکنی و وبلاگش را باز میکنی و می‌بینی او آنقدر دلتنگ بوده که ابراز کرده و به آنی قلعه‌ات فرو می‌ریزد! یاد حرف آن مرد بی‌احساس می‌افتی و پیش خودت میگویی آنقدرها هم بی‌احساس نبوده پس.. پیش خودت می‌گویی قرار مدار را بیخیال یکی از همین روزها بی‌خبر میروم پیشش و حتی اگر آن قدر سرش شلوغ باشد که محلم نگذارد می‌نیشنم یک گوشه نگاهش میکنم.. گور پدر درس و فلان همایش و دانشگاه و فلان استاد که حضور براش مهمه.. گور پدر غروری که بخواهد مقابل رفیق خودش را نشان دهد.. اصلا گور پدر همه‌ی دنیا وقتی دلت تنگ است فاطمه..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۲۹
bent jobail
روی میزم جای یک سوزن هم نبود. از مانتو و روسری و تیشرت و چند ستون کتاب و دفتر و یک عالم سیم‌های پیچیده در هم و لپ تاپ و کرم مرطوب کننده و دوربین و هدفونی که دل و روده‌اش بیرون ریخته و گل جشن روز مادر مدرسه مریم با ظرف ژله‌ای که بهم داده بودن و چند تا لیوان و قاشق و چنگال و بشقاب و تابلوها و عکس‌ها و.. همه‌شان را ریختم پایین و روی میز رو دستمال کشیدم و کتاب‌ها را مرتب چیدم کنار دیوار روی میز و بعد یک لحظه نگاه کردم دیدم جلوی چشمم چقدر مثل توی سرم شلوغ شده.. و من هم دیگه اونی نیستم که ایستاده بود روی سن مدرسه المهدی.. اونی نیستم که این عکس‌ها را از ملیتا خریده بود.. پوستر سه بعدی آقا را اول کندم از روی دیوار و بعد پوستر سید حسن و یا قدس انا قادمون.. عکس آقا مصطفی و سید مرتضی را میخواستم بذارم روی میز که دیدم چوب پشت چمران نیستو باید به دیوار کوبیده بشن و چوب پشت سید مرتضی را هم خیلی محکم چسبانده‌ام که کنده نمیشود. هر دوشان را کنار گذاشتم. ماند قاب آقا جان که عینکش کج است و روی اعصاب و عکس مریم و یگانه توی پارک ژوراسیک که باعث یاد آوری خاطره‌ای تلخ میشود. عکس پسرک فلسطینی با صورت خونی را هم تاب نمی‌آورم دیگر.. حالا من مانده‌ام و دیواری خالی و میزی خالی و یک تابلوی چوبی آرم حزب الله که آن جانباز جنگ سی و سه روزه ساخته‌اش و هیچ بهانه‌ای برای کنار گذاشتنش ندارم..


+ عنوان دیالوگی‌ست برگرفته شده از قسمت آخر سریالی.
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۰۴
bent jobail

این روزها بر خلاف قبلاها که در خواب روحم به پرواز در می‌آمد و خواب‌هایم همه صادقه و با معنا بودند؛ خواب‌های بی معنا و کابوس مانندی میبینم که شاید بعدا خنده‌دار باشد؛ اما در اون لحظه یک واقعیت مجازیِ ناخواسته‌ست. عوارض ادامه‌دار داروهاست یا ناشی از وضع داغون روحی‌م؛ نمیدانم! مثلا خواب دیدم که مشت زدم توی دماغ یگانه‌مون و دماغش فرو رفت. (لازم به ذکره که هیچ وقت برخورد خشن نداشتم تا حالا با هیچ کدوم‌شون) یا خواب میدیدم که گربه‌ای به غایت سیاه توی اتاقم بود و هی پدرم را صدا زدم اما کسی صدایم را نمی‌شنید به جایش گربه بزرگ و بزرگ‌تر میشد موهایش پف میکرد و هی به یک گرگ شبیه‌تر تا قدش اندازه‌ی خود من شد.‌ (لازم به ذکره که من از هیچ نوع حیوانی نمیترسم مخصوصا گربه اما توی خواب تا مرز سکته رفتم) یا خواب میدیدم که بچه‌ی کوچیک یکی از زندانیان سیاسی زن را سپرده بودند دستم تا برای ۲۴ ساعت ببرمش پیش مادرش و من مجبور بودم راهی طولانی را با بچه طی کنم و وسط راه بچه نبود :///

+ باید برم پیش روانشناس یا چی؟! :/ داروی دیابت نوع دو مصرف میکنم که تا حدی حتی توهم‌زاست خواب که چه عرض کنم اگه دارو رو قطع کنم خوابم درست میشه!!! اما دارو هم ضروریه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۶
bent jobail
پارسال وقت اعلام نتیجه‌ی انتخابات آمریکا مدرسه بودیم بعد از ظهری بود که زبان داشتیم. استاد زبان‌مون خبر داد بهمون. فاطمه و جواد مات نتیجه بودند و من خوشحال از اینکه شرط را برده بودم! باقی بچه‌ها برایشان اهمیتی نداشت و طبا تازه داشت راجع به چیستی برجام میپرسید.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۳۵
bent jobail
بجرحٍ رسمتَ الفصولِ العظام

شهیدٌ مضیتَ الحسام الحسام..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۱۴
bent jobail

اینجا ما هر روز شاهد ظلم‌هایی هستیم که عادی شده‌اند. و ما فقط شاهدیم. کوکان میمیرند. و ما فقط شاهدیم. آدم‌ها آواره میشوند. و ما فقط شاهدیم. مردها سر بریده میشوند. و ما فقط شاهدیم. به زنان تعرض میشود. و ما فقط شاهدیم. در زمین فساد میشود. و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.و ما فقط شاهدیم.



ما شاید متولد شدیم تا فقط نظاره کنیم..

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۰۵:۴۴
bent jobail
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۱ بهمن ۹۶ ، ۰۵:۴۰
bent jobail