آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در تب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رؤیت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب

#محمد_مهدی_سیار
.
.
.
.
.

+ نظرات شما را با دقت تمام میخوانم :)))))))))

جدیدا نوشت

شیطان احتیاج نداره که حتما شما رو به سایتهای غیر اخلاقی بکشونه؛ همین که پای این کوفتی (چون ابزار شیطان شده میگم هااا) نماز اول وقتتون رو بگیره، فعلا براش کافیه حالا تا بعدا !

پس اگه الان وقت اذانِ یا شما هنوز نمازت رو نخوندی و اینجا هستی فقط ده دقیقه تا یک ربع بذارش کنار باور کن بعد از نماز هم میتونی اینا رو بخونی!!!

بازم که نشستی

خب پاشو دیگه!!!!!

:))))))))))))))))))))))))))))

 

 

+ اینم یه تقویم خوب که علاوه بر بقیه‌ی قابلیت‌هاش اذان رو هم اعلام میکنه :)))

هزینه‌اش هم 14 تا صلوات :)))))))

#تقویم شمیم یار

۱۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۳۵
bent jobail

گفت العقیده و الجهاد...

باران هم میزد به شیشه‌ها اتفاقا...



+ امروز

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۶
bent jobail

در بند آخر وصیت‌نامه نوشته بود از همه عذر میخواهم که آمدم و جایتان را تنگ کردم و حالا خوشحال باشید که رفتم و جای‌تان باز شد... 


عذر را با ظ و وصیت را با ث نوشته بود...:)




+ دلم میخواست نباشم...

+ بهش گفته بودم مسلمان باید وصیت‌نامه‌اش آماده باشد...

++ بیدار که شدم بیدار بود... با تعجب سلام کردم، با یه لحن خاصی بعد از جواب سلامم گفت آبجی امروز جمعه‌ست ... گفتم خب؟ گفت ممکنه بیاد... گفتم چی میگی یگانه سر صبحی پا شو بگیر بخواب... گفت خودت گفتی جمعه ظهور میکنه.... غروب که شد در زد و اومد تو، داغون و ناراحت... انقدر که من ترسیدم... گفت دیدی امروزم نیومد...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۴
bent jobail

دلم میخواست امشب از ته ته دلم «الله اکبر» فریاد کنم... دلم میخواست بابا قرار همیشگی پنجشنبه‌ها را کنار بگذارد و بماند تا صدای من توی صدایش گم شود... اما میدانستم که پنجشنبه شب‌‌هایش را دوست دارد... این شد که نگفتم... بابا رفت و ساعت نه شد... صدای محو الله اکبر از این پنجره‌های دوجداره هم رد شد... یگانه با شوق گفت آبجی زود باش لباس بپوش بریم پشت بوم... گفتم تنهاییم... از توی بالکن آرومِ آروم همراهی میکنیم... در بالکن رو که باز کردم صدا خیلی بیشتر شد... پرده رو که کنار زدم... فرو ریختم... کنترل اشک‌هایم را دیگر نداشتم... روی پشت بام‌ها خالیِ خالیِ خالی بود... هیچ کس نبود... صدا ضبط شده بود... از بلندگوی مسجد... احساس تنهایی میکنم... احساس ناتوانی... چه شد که مردم انقدر نسبت به انقلاب بی‌تفاوت شده‌اند؟! ما با آن همه شوق چه کردیم؟!



+ بیگمان با همین فرمان، چیزی جز دره‌ی نابودی، انتظار ما را نمیکشد و انقلابی که امام و شهدا با خون دل به ثمر رساندند و دست ما سپردند...

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۴
bent jobail

ما از درون داریم میسوزیم... هر قدر هم که پنهان کنیم و به روی خودمان نیاوریم و هزار و یکی نسخه‌ی ریلکسیشن از این مشاور و آن یکی کانال و سایت بگیریم که کنکور داریم و الان وقت نگرانی نیست و هی خودمان را توجیه کنیم که کار واجب‌تر از این نداریم و... از خودمان که پوشیده نمی‌ماند کم کاری‌هامان... خودمان را که نمیتوانیم گول بزنیم... حالا هر قدر هم که تا اخبار شد در اتاقم را ببندم که صدایش خدای ناکرده آرامش ظاهری‌م را به هم نریزد... خدا میداند که نمیتوانم از سخنرانی «مباشر» سید بگذرم... و آخرش هم سید لا به لای حرف‌هایش داستان دختر بچه‌ای را میگوید که عامل انتحاری شده بود و خودش را منفجر کرد... سید هم که نمیگفت خودمان میدانیم که در جهان چه میگذرد... به قول فاطمه شب‌ها که سرمان را میگذاریم زمین صدای آمدنش را میشنویم... به چشم خودمان نزدیک بودنش را میبینیم... میبینیم که یاران جمع میشوند و ما... ما خوابیم... خواب... قافله را میبینیم که میروند و دریغ از حرکتی...

+ راستی فاطمه... نکند راه نیفتیم و دیر بشود... نکند ما که قرار بود رفیق راه هم باشیم بشویم رفیق لحظه‌های دریغ و حسرت... به معنای واقعی کلمه میترسم رفیق... میترس‍...

+ آهااااااای اونایی که دارید میروید... آهاااااای زنده‌هاااا تا میتوانید برای دل‌هامان دعا کنید... شاید جان بگیریم... زنده شویم و به راه بیفتیم...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۲
bent jobail

گفت یه جاهایی هم هست که خودت تنها باید از پسشون بر بیای... گفت از دست من برات هیچ کاری بر نمیاد... جوری گفت که انگار تمام مشکلات را او حل میکرده... گفت چیزهایی که نمیتونی عوضشون کنی رو باید بپذیری... گفت... باید کلاه خودت رو سفت بچسبی... عجیب بود عجیب.


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۴
bent jobail
از «لبیک یا حسین»های مجمع سیدالشهدا تا همین «لب بیک یا هسین»های نمازخانه‌ی مدرسه لبیک‌های ما یک معنی دارد، و خدا میداند که هنوز دل‌هایمان آن نشده که باید... و خدا میداند ما برای یک لیوان آب تشنه‌تریم تا حسین زمانمان... همین قدر هم که مستقیم به رویمان نمی‌آورد نشان میدهد خیلی خداست...
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۶
bent jobail

و قسم به این هوایی که نفس‌های سید القائد در آن هست، اگر به اختیار خودم بود همین نفس‌های نصفه و نیمه‌ی این روزهایم را هم نمیخواستم...




+ این شب‌های محرم دلم بیشتر از هر وقت دیگر هوای سینه‌زنیِ آن شب‌های قدر، کنجِ ویرونه... همان شب‌هایی که آنقدر دور ضریحت خالی بود که من زانو در بغل میگرفتم و سرم را تکیه میدادم به ضریحت... همان شب‌های درکِ انفجار و جنگ با بند بندِ وجود... شب‌های لمس ناامنی... و چه کسی جز همان اندک یاران باقی مانده میتواند شب قدر، خالی بودن دور ضریحت را باور کند...؟ لابد الان خالی‌تر است...نه؟

+ بیا و ببین دختر تو، چه شب‌ها که خوابش نبرده

  چه شب‌ها که جای ستاره، فقط زخم خود را...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۰
bent jobail

آنجا که دیگر فرقی در لباس ما و مخالفین و معاندین‌مان نبود، لبخندشان را داشتیم. در عوضش نگاه پر از تنفر و قبل از اینکه بخواهیم حرفی بزنیم جبهه گرفته‌شان را نداشتیم. ما، همین مایی که این قدر مهجور و منفور شده‌ایم آنجا شده بودیم محرم رازِ مُعاندین‌مان و حتی سنگ صبورِ پذیرای درد و دل‌هاشان و حتی‌تر آنها، همان معاندینی که شاید بارها با نگاه پر از تاسف‌شان از کنار ما رد شده‌اند آنجا غرورشان را زیر پا می گذاشتند و از ما، همین ما، کمک می‌خواستند. هیچ تفاوتی هم بین ما نبود. هیچکس هم، حتی خودمان، نمی‌توانست بفهمد این ما است یا نه...

حالا دارم جدی‌تر به آری یا نه‌ی تعصب بر چادر فکر می‌کنم.

حالا دارم فکر میکنم که شاید اگر با مانتو و شال پیچیده سمتشان بروی عنادشان را کنار بگذارند و حداقل بشنوند حرفت را.


+ هنوز آنقدری روی این یک موضوع متعصب هستم که به هیچکس هیچکس گوش ندهم.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۱
bent jobail

ساک رو آوردم که وسایلم رو جمع کنم، بازش که کردم با این صحنه مواجه شدم...

از اون چفیه و حوله و کمربند و کلید و گوشی نوکیا و قرص‌ها و... که بگذریم، اون پلاک... اون پلاک... از اوناییِ که گروه خون هم داره... از همون پلاکایی که پور هم که بشی _از نوع خوشحالش البته_ و باد هم که ببرتت میمونه اونجا تا بیان و پیداش کنن...



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۱
bent jobail

گفت تو حتی نمیدونی از در خونه که بیرون رفتی باید بروی سمت چپ یا سمت راست. راست می گفت راست.



+ کاش کسی بود که میدانست برای کارهای نو باید سمت چپ رفت یا سمت راست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۳
bent jobail
گذاشتم آن مردک عوضی با چشم‌های کثیفش زل بزند به من و سرش را به علامت نفی...
و هیچ نگفتم هیچ نگفتم هیچ.
بیشتر از هر کسی از خودم عصبانیم.



+ کاش میشد الان با خاله فاطمه حرف زد.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۶
bent jobail

بابا میگه شبیه نوجوونیای خودمی!


+ هیچ جوره نمیتونم قبول کنم فقط رنگی کردن چند پیکسل از عکس‌های هوایی توی راه‌پیمایی‌ها بر دوش منِ. یا مثلا خدا، فقط برای پر کردن نیم متر در نیم متر صف نماز جمعه این امکانات رو به من داده باشه.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۴۳
bent jobail

هیچ چیز برای من به اندازه هدیه گرفتن یک کتاب خوب اثر یک نویسنده خوب از یه رفیق اونم اول تعطیلات دو هفته‌ای تابستون کنکوری، نمیتونه خوشحال کننده‌تر باشه. مرسی فاطمه :)



+ چقدر این دو هفته‌ی من شلوغ و پر کاره.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۱
bent jobail

راستش نمیدونم با این همه جریان‌سازی و خود تحریمی و وضعیت سیاسی موجود قراره چه اتفاقی توی نود و شیش یا حتی طی چند ماه آینده بیفته. و نمیدونم که چرا یک آدم درست و حسابی پیدا  نمی‌شود که مردم با خیال راحت‌تری بهش رای بدهند. و حتی خدا رو شکر میکنم که دو هفته زودتر دنیا نیومد که بتونم رای بدم. و ایضا نمیدونم باید به چه مرتبه‌ای از تقوا و خویشتن‌داری برسم که از مناظره‌های یکی دو ماه قبل از کنکور بگذرم و تست دیفرانسیل بزنم.


+ من هم از هر گونه بحث غیر درسی محروم گشتم. تحریم شدنم مبارک :)

+ زمین خدا وسیع است... فوقش این است که کاری از دستمان برنمی‌آید و کارد به استخوانمان میرسد و طاقتمان طاق می‌شود و...

 مهاجرت می‌کنیم...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۲
bent jobail

پسرم! برای ماها که از قافله «ابرار» عقب هستیم یک نکته دلپذیر است و آن چیزی‌ست که به نظر من در ساختن انسانی که درصدد خود ساختن است دخیل است .

باید توجه کنیم که منشا خوش‌آمد ما از مدح و ثناها و بدآمدنمان از انتقادها و شایعه‌افکنی‌ها حب نفس است که بزرگترین دام ابلیس لعین است. ماها میل داریم که دیگران ثناگوی ما باشند گرچه برای ما افعال شایسته و خوبیهای خیالی را صد چندان جلوه دهند. و درهای انتقاد گرچه به حق، برای ما بسته باشد یا به صورت ثناگویی درآید. از عیب‌جویی‌ها، نه برای آن که به ناحق است افسرده میشویم و از مدحت و ثناها، نه برای آن که به حق است، فرحناک می‌گردیم بلکه برای آن که عیب من است و مدح من نیست، است که در این جا و آن جا و همه جا بر ما حاکم است .

اگر بخواهی صحت این امر را دریابی، اگر امری که از تو صادر میشود عین آن یا بهتر و والاتر از آن از دیگری، خصوصا آنها که هم‌پالکی تو هستند، صادر شود و مداحان به مدح او برخیزند برای تو ناگوار است و بالاتر آن که اگر عیوب او را به صورت مداحی در آورند، در این صورت بدان که دست شیطان و نفس بدتر از او در کار است.

پسرم! چه خوب است به خود تلقین کنی و به باور خود بیاوری یک واقعیت را که مدح مداحان و ثنای ثناجویان چه بسا که انسان را به هلاکت برساند و از تهذیب دورتر و دورتر سازد. تاثیر  سوء ثنای جمیل در نفس آلوده ما مایه ‌ی بدبختی‌ها و دور افتادگی‌های از پیشگاه مقدس حق جل و علا برای ما ضعفا النفوس خواهد بود  و شاید عیب‌جویی‌ها و شایعه‌پراکنی‌ها برای علاج معایب نفسانی ما سودمند باشد که هست، همچون عمل جراحی دردناکی که موجب سلامت مریض میشود. آنان که با ثناهای خود ما را از جوار حق دور میکنند دوستانی هستند که با دوستی خود به ما دشمنی میکنند و آنان که پندارند با عیب‌گوئی و فحاشی و شایعه‌سازی به ما دشمنی میکنند دشمنانی هستند که با عمل خود ما را اگر لایق باشیم اصلاح میکنند و در صورت دشمنی به ما دوستی میکنند.

۱۳۶۳/۴/۲۶

روح الله الموسوی خمینی

.

.

.

.

+

نامه‌های عرفانی اخلاقی امام معرکه‌اند...

+

جوری میگوید «احمد عزیز» یا «احمدم» که گویی عاشقی معشوقش را خطاب قرار داده است...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۶
bent jobail

و فرزند را حقی‌ست برای گریستن در آغوش مادر که به شمار سال‌های عمر هم هیچ ارتباطی ندارد...

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۴
bent jobail

بحث امروز پیرامون دیکتاتوری آری یا نه :|

استدلال راننده سرویس‌مون وقتی دیگه کم آورده بود: اگه همه تصمیم‌ها دست یک نفر باشه تکلیف مردم واسه فحش دادن مشخص میشه :| و مائده که ادامه داد: چند بار که فحش بخوره درست میشه :| و من که در حالی که از خستگی نای حرف زدن هم نداشتم مرگ بر شاه‌هایی که هیچ تاثیری روی شاه نگذاشت رو یاد آور شدم :)

+ ما دیگه از بحث سیاسی با راننده و مغازه‌دار و رهگذر خسته شدیم.

+ حقیقتی که توی این بحث‌ها دارم بهش پی میبرم اینِ که مردم ما چقدر ابهام و شبهه دارن که یا باید دست به کار بشیم و برطرفشون کنیم و یا منتظرِ یه انقلاب دیگه باشیم و باقی عمرمون رو هم تقیه کنیم.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۸
bent jobail
استاد «میم» رو پارسال هر وقت توی راهرو می‌دیدیم یه پوشه دستش بود. همیشه از کنار دیوار حرکت می‌کرد و پوشه رو هم می‌گرفت طرف دیگه‌ی سرش. وقتی امسال اومدن سر کلاس، پایه و اساس باورهامون نسبت به خودش رو فرو ریختند :) با توجه به رفتاری که ازش دیده بودیم توقع داشتیم خیلی مبادی آداب باشه. یکهو با یه پیرمردی مواجه شدیم با ادبیات و لحنِ حشمت فردوسِ ستایش :) اما استادِ پوشه به دست، سادگی توی حرف‌هاش موج می‌زنه. پیرمردی دوست‌داشتنی که سه تا دختر داره خیلی زود جای خودش رو توی دل بچه‌های خودمون باز کرد. اما یکی دو تا از هم‌کلاسی‌های جدید اعتراض کردند که ما درس دادن ایشون رو نمی‌فهمیم، مدیرمون امروز آخرای زنگ آقای میم اومدن سر کلاس و ایشون رو به بهانه‌ای فرستادن پایین و به ما گفتن که با یه آقایی که گویا استاد پروازی* هستن صحبت کردن ولی ایشون هنوز جواب قطعی ندادن ولی احتمالا جوابشون مثبت باشه. آقای میم که از همه جا بی‌خبر بودن یه کم بعد برگشت. همه‌ی بچه‌ها پشیمون بودن و بعضی‌ها حتی خیلی ناراحت شدن از تعویض ایشون. عمق فاجعه مال زمانی بود که جواد با بغض در گوشم گفت اگه تا سی ثانیه‌ی دیگه زنگ نخوره گریه‌م میگیره.

+ جواد دختره. منحرف نباشید :)
* استاد پروازی واژه‌ایست در واژه ‌نامه‌ی کنکور و به استادی گفته میشود که به سبب مهارت بالا مثلا برای سه چهار جلسه کلاس از شهرهای دیگه دعوتشون میکنن.
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۳۲
bent jobail

برای این که فکر کنید ‌دنیا به آخر رسیده و دیگه جهنمی شده برای خودش هزار ماشاالله، کافیه یکی از نعمت هایی که تا دیروز حتی به چشمتون هم نمیومد رو از دست بدین. حالا اگه تعداد این از دست دادنها بیشتر بشه و همه اینها در زمان کوتاهی رخ بده که دیگه به حد اعلای خودش میرسه.








+ توی ده روز گذشته دو سه تا از این نعمتها رو از دست دادم. امید است توی چند روز آینده اوضاع بهبود یابد. :)

+ توی این چند روز که نعمت اتاقم رو از دست دادم و توفیقی اجباری پیش اومد که به اتاق خواهرای کوچیک اساس کشی کنم، به حقایقی پی بردم که اصلا فکرش رو هم نمی کردم. فهمیدم که چقدر از هم دور شدیم و حالا که دوباره به اتاق خودم اساس کشی میکنم تصمیم دارم حداقل هفته‌ای یه روز برم پیششون بخوابم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۳
bent jobail

آدمی که به چشمش بریده شدن سر آدم‌هایی را ببیند و دست روی سر بچه‌ای کشیده باشد که تمام خانواده‌اش را کشته‌اند... هیچوقت نمیتواند مثل آدم زندگی کند و با لذت دست روی سر بچه‌ی خودش بکشد... این آدم‌ها یک جورایی جانباز روحی‌اند... حتی از موجیها هم وضعشون خراب‌تر ِ... و مسلما صبر بیشتری رو میطلبه...

 

 

 

 

+ با همه آدم ها نمیشه به یک نوع برخورد کرد.

+ انقدر دلم می خواست روی پیشانی هر کس یه دستور عمل کامل برای برخورد کردن با اون آدم نوشته بود. مثلا نوشته بود با فلان کار خوشحال میشه یا فلان کار شدیدا ناراحتش میکنه. خیلی ها رو راحت میشه شناخت اما بعضی ها شدیدا آدم های پیچیده ای هستن.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۹
bent jobail

عناوین اصلی این دو روز: ساختمون قدیمی مدرسه جدید، پنکه سقفی خراب، همکلاسی‌های نچسب جدید، مسخره‌بازی‌های س که همیشه باعث میشه منهدم بشیم، دیروز رانی توی حیاط خونه‌ی جواد اینا (با توجه به این که بچه‌ها همگی معتقد بودن اگه بریم بالا مامان جواد فرار میکنه)، گیر دادن همکلاسی‌های جدید به جواد خطاب کردن جواد.

+ دیروز طبق معمول و مثل همه‌ی دبیرهای ریاضی استادمون همون زنگ اول من رو با اسم شناخت. اولین سوالی که پرسید رو جواب دادم بعدش بهم تذکر داد که اجازه بگیر بعد :( خب اجازه گرفتن برای مشارکت در کلاس خیلی سخته واسه آدمی که سر کلاس هیجانی و مشارکتی خانم «ش» نشسته باشه. تازه اونم کی؟!! من که همیشه توی بیان نصف مباحث با دبیر همکاری میکنم :(

 + تاکید دبیرها بر رفاقت قبل از رقابت، در حالی که مدیرمون حدود دو ماه پیش نظریه دیگه‌ای ارائه داده بود.

 + و اینکه کم کم دارم به نظریه‌ی بابا اعتقاد پیدا میکنم که: «وقتی توی فاطمه رو ببرن بذارن توی یه پست مدیریتی دیگه پنجاه درصد فاطمه‌ای و پنجاه درصد باید مدیر باشی و این باعث میشه رفتارت با توقعت از رفتارت در زمانی که فقط فاطمه‌ای فرق خواهد کرد.» اما نه در جایی که بابا به کار بردش؛ ما وقتی به یک نفر رای میدیم که بره و یه کاری برامون انجام بده ازش توقع داریم که به این موضوع توجه کنه و دید منطقی‌ای نسبت به توانایی‌هاش در اون پست داشته باشه :) نه مثل وقتی که ما بچه بودیم و میخواستیم توی شورا رای بیاریم و به هر ریسمانی که دم دستمون بود چنگ میزدیم :)))) از اردو گرفته تا تعطیل کردن مدرسه تا... ینی ولمون میکردن نظام آموزشی رو هم میخواستیم توی همون شورا عوض کنیم :)))))

+ و نکات دیگه‌ای که الان خیلی خسته‌ام ... :)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۵
bent jobail

شاید اگر من توی آمریکا متولد شده بودم و بابام جای شغل فعلی‌ش توی هالیوود یا هر خراب شده‌ی دیگه‌ای کار میکرد و صبح‌ها با سه تا ماشینِ اسکورت میرفت سر کار؛ و ظهر با چهار تا بر میگشت؛ من هم الان داشتم جای پست گذاشتن اینجا، برای دوستم دَنیِل، که تازه به داعش پیوسته، ایمیل میفرستادم :)

 

 

+ انقدر خسته‌ام :)

+ هیچ چیز اتفاقی نیست :)))

+ به دَنی بگید برگرده :))))

+ در پِی اتفاق فرانسه.

 

اصل داستان: خدایا برای چیزهایی که خودم انتخابشون نکردم؛ تا ابد هم شکر کنم؛ کم است...

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۵ ، ۱۲:۴۵
bent jobail

پیامی دریافت کردم مبنی بر «سلام» تا رفتم ببینم کیه و چه کار داره پیام دوم اومد: «اصل بده» اطمینان حاصل شد که آشنا نیست؛ در حال انجام رسم بلاک کردن بودم که پیام بعدی شامل مشخصات شخص مذکور به دستم رسید که فقط تا اونجایی رو یادمه که ایشون، شاهین، متولد سال 1386 بودند. بعد از مشاهده سال تولد ایشان بنده به طرز ناجوری منهدم شدم. الانم این روحمه که براتون پست میذاره :)

 

 

+ موضوع قابل توجه اینِ که نه اسمم و نه عکس‌های پروفایلم هیچ نشانی از اینکه صاحبشان یک دختر است؛ ندارند. :)

 

+ من دیگه هیچ حرفی ندارم.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۱۹:۰۰
bent jobail

بابا میگه داری کم کم... نمیذارم حرفش تموم بشه میگم نگران نباش من خودم از انسانی خوندن خوشم نمیاد... میگه ریاضی هم نباید خوشت بیاد :| ولی باید انتخاب کنی :|||||

:\

:|

:/

بازم توضیح بدم یا کافیه؟!!!!!

حالا به نظرتون تجربی بخونم یا تجربی یا اصن تجربی :|

شایدم تجربی یا تهش تجربی (آیکون متفکر)

خلاصه که انتخاب سختیِ! کمکم کنید :)

 

+ خب این خیلی طبیعیه که بد اخلاق شدم دیگه :/

این همه حق انتخاب میذارن جلوی پای آدم، خب گیج میشم دیگه...

۲۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۴
bent jobail

یکی هست که حساب دونه دونه اشکامون رو داره...

حواستون باشه بیخودی اشکاتون رو خرج نکنین...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۲۱:۲۴
bent jobail