آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

تو خورشیدی و ذره‌پرورترینی...

آفتابگردانی در پِی آفتاب...

بی‌تاب‌تر از جان پریشان در تب
بی‌خواب‌تر از گردش هذیان بر لب
بی رؤیت روی او بلاتکلیفیم
مثل گل آفتابگردان در شب

#محمد_مهدی_سیار
.
.
.
.
.

+ نظرات شما را با دقت تمام میخوانم :)))))))))

‌ابواب مختلفِ نوشته‌ها

محمد حسین فقط چند ماهی از مریم بزرگتر بود و علی حالا سه ساله شده.. پانزده روزش بود که نرگس رفت در واقع اصلا هم دیگر را ندیدند... دنیا که آمده بود زردی داشت و چند روزی بیمارستان بود.. نرگس هم چندان حال خوشی نداشت که برود بیمارستان و ببیندش... قبل از مرخص شدن علی، نرگس هم بستری میشود و بعد... نرگس برای من بخش بزرگی از کودکی بود.. کودکی‌ای که بی اغراق دختر هم‌سن و سالی درش نبود. جز همین نرگس و زینب و البته مدت کوتاهی دختری به نام زهرا... زینب اعصابش از دیر آمدن‌های من خرد میشد و بیشتر وقت‌‌ها صبح‌ها خودش تنها میرفت مدرسه و بعد من حدود هفت و بیست دقیقه از خونه میزدم بیرون و نرگس را میدیدم که یا بی‌صبرانه منتظر است یا با عشقی باور نکردنی به شمشادهای (و در بهار گل‌های یاس) کنار خیابان یا درختان یا آسمان یا چند کبوتری که روی زمین دنبال دانه میگردند؛ خیره شده... بعد که مرا میدید با همان صورتی که همیشه پر از آرامش و التهاب توام بود لبخند کمرنگی میزد و یا سلام میکرد یا میگفت خیلی دیرمان شده اما هیچ چیز باعث عجله کردن ما نمیشد... نه این که مدرسه چقدر دور است و نه این که ساعت چند است و حتی نه این که باز خانم »ش« امروز چه جور سعی میکند که به ما زود آمدن را یاد بدهد... (خانم ش هم از بخش‌های خوب دبستان بود که اتفقا رابطه‌ی خیلی خیلی خوبی داشتیم و چند وقت پیش زینب انگار که یک کار مهمی داشته و مثلا آلزایمر پیری باعث شده فراموش کنه گفت راستی فلانی رو یادته؟!! یادم رفته بود بهت بگم، همان وقتی که لبنان بودید؛ بر اثر سرطان خون....) هیچ کدام باعث نمیشدند که سرعت ما تغیر کند.. مثل دو تا دختر بیخیال که هیچ کاری ندارند سلانه سلانه راه میافتادیم به سمت مدرسه. یکبار کلاس سوم بودیم و امتحان ترم املا داشتیم و یادمان رفت که باید برویم مدرسه و چیزی حدود یک ساعت و نیم توی میدان گل چیدیدیم و بازی کردیم وقتی یادمان افتاد و با عجله رفتیم سر کلاس معلم‌مان شدیدا عصبانی بود اما به خاطر نرگس فقط به چند جمله شماتت بسنده کرد :) دبستانمان کنار یک میدان بود و این سمت میدان یک مسجد و سمت راست یک پارک بود... خادم مسجد همیشه صبح‌ها دم در مسجد بود و ما هم که فقط انگار دنبال بهانه باشیم که دیرتر برسیم دقایقی را به صحبت با او می‌گذراندیم بعضی روزها هم فقط به سلام و علیکی بسنده می‌کردیم پیرمردی خوش مشرب بود و مهربان. یک بار از نرگس پرسیده بود که چرا لب‌هایت تیره هستند و از آن روز نرگس دیگه بهش سلام نمی‌کرد... بچه بودیم... خیلی کوچک... با رویاهای کودکانه ولی خیلی متفاوت با دیگران... ظهرها زینب هم با ما می‌آمد.. گاهی بدون این که متوجه گذر زمان بشویم ساعت‌‌ها توی پارک بازی میکردیم و بعد تنها کسی که نگران میشد و می‌آمد دنبالمان مامان نرگس بود... از همان موقع تا حالا صورتش عوض نشده... یعنی چروک‌های صورتش دلیل بر عوض شدنش نیست... هنوز همان آرامش و التهاب توامان که در صورت نرگس دیده میشد و از مادرش به ارث برده بود دارد... علی هم همان صورت را دارد... اما خیلی خیلی تپل‌تر از نرگس شده... علی جلوی چشم من میدوید و بازی میکرد مثل همه بچه‌های دیگر که بدون این من بخواهم با من مانوس میشوند به سمتم می‌آمد و.... و مادرش به جای هر چیز دیگری به من نگاه میکرد که به علی لبخند میزنم... بهم گفت چقدر عوض شدی فاطمه.. خواستم بگویم آخرین بار دوازده سیزده سالم بود که من رو دیدید طبیعیه که قیافه‌م تغیر کنه اما به لبخندی کفایت کردم... پدرش هم خیلی پیرتر از چیزی می‌نمود که واقعا هست... داغ فرزند کم چیزی نیست...

 

 

امیر عباس هم سه سالش شده... آنوقت که آوردنش ایران نوزاد بود و بیشتر خانواده‌اش و پدرش در حملات داعش شهید شده بودند... مادرش هم یا بعد از دنیا آمدن نوزادش از دست رفته بود یا توان نگه‌داری‌اش را نداشت... من دلم نمی‌آمد از مامانش در این باره چیزی بپرسم.. به هر حال مهم این است که حالا یک پدر و مادر فوق العاده دارد... شب میلاد حضرت معصومه مامان توی حرم گفت که میخواد زنگ بزنه به فلانی و حالا که مشهد هستیم ببینیم‌شان... اون فلانی هم جزو کسایی بود که اسمش با صورتش توی ذهنم چنج نبودن (ینی میدونستم فلانی جزو رفقای مامان هست و هسرش هم از رفقای بابا و البته اگه توی خیابون میدیدم‌شون میشناختم‌شون که اینا از دوستان هستند اما اگه ازم میپرسیدن اسمشون چیه نمیدونستم) توی دلم «اَه»ی گفتم و... بعد هم به زور بردنم. بابا هم که کاری داشت بنا شد بعدا بیاد. وقتی رسیدیم امیر عباس خواب بود و تازه بیدار شده بود و آقای ت سعی داشت سر حال بیاوردش. گفت برو ماشینات رو بیار به خاله‌ها نشون بده! بچه هم چند بار غلت خورد و بعد هم پاشد و رفت توی اتاقش و بعد با یه بغل ماشین اومد بیرون مریم سعی کرد ارتباط برقرار کنه و یگانه هم داشت غش و ضعف میکرد براش :) ازش پرسیدم مدل‌شون چیه و خیلی سریع چیدشون و شروع کرد به توضیح دادن منم شیطنتم گل کرد و چند تا سوال تخصصی پرسیدم و توقع داتم مثل هر بچه‌ی سه ساله‌ی دیگه «سیامک انصاری»وار زل بزند توی چشم‌هایم اما اینبار من بودم که باید زل میزدم به دوربین..:) چون جواب بیشترشون رو داشت و چندتاییش رو هم گفت نمیدونم. من بچه‌ی باهوش و شیرین زیاد دیدم اما این ورای تصور باهوش و شیرین و حاضر جواب بود :)) کمی بعد که آقای ت رفت دنبال بابا و جمع خودمونی‌تر و کاملا زنانه شد خانم ت نشست به درد دل کردن با مامان! کسی که شش هفت سالی میشد که تقریبا از هم بیخبر بودند!!! امیرعباس هم حسابی با من دوست شده بود و مرا نشانده بود دم ستون که ماشین بازی کنیم :) وقتی حرف میزد اگر به حرف‌هاش دقت میکردی لهجه‌ی مشهدی قشنگی داشت و اگر دقت نمیکردی فکر میکردی یک بچه‌ی عرب زبان دارد تند و تند عربی سر هم میکند :) بعدتر توی ماشین که یکی یکی مدل ماشین‌های توی خیابان را برای بابا توضیح میداد و با ماشین خودشان و دایی میتی‌اش مقایسه میکرد بابا ازش پرسید که میخوای دکتر بشی یا مهندس و امیرعباس هم که انگار سال‌ها به این موضوع فکر کرده باشد بدون لحضه‌ای درنگ گفت اول میخوام بزرگ بشم :)) بعد هم روی پای بابا خودش رو جابه‌جا کرد و شیشه‌ی ماشین رو داد بالا و آقای ت هم بهش گفت: بابا جان شیشه رو بده پایین باد بیاد تو و امیر عباس با اشاره به جلو: داریم نزدیک اتوبوس میشیم دودش خاله‌ها رو اذیت میکنه :)

اگر بخواهم تمام داستان‌های مربوط به امیرعباس را بنویسم که چهار ساعت نوشتن و خواندنشان طول میکشد :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۰
bent jobail

.

به دیدن هر کسی اینجا فکر میکردم الا... اصلا دلم نمیخواست ببنمش یا بهتر بگویم با اینکه دلم برایشان تنگ شده بود اما نمیخواستم من را ببینند که داغ چند ساله‌اشان تازه شود..



+ حال خراب است...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۷
bent jobail

فاطمه.ح با اصرار فلشم را گرفت که دوازده قسمت شو تایم را بریزد. بعد که سرسری و از روی بیکاری یه قسمتاییش رو دیدم بهش گفتم.. با شوق هی سوال پرسید و دیر جواب دادن‌هایم اعصابش را به هم ریخت میگفت ذوق دارم زود زود جواب بده بعد هم یه عکس از دوازده نفر اون گروه موسیقی فرستاد و گفت دونه دونه بگو گفتم اوووو گفت خب بگو چانیول کدومه گفتم نفر اول از چپ؟ ناامید و ناراحت شد ازم. سرچ کردم چانیول و یه عکسش رو با اون عکس مقایسه کردم و دوباره گفتم نفر سوم از راست؟ کلی تشویقم کرد که آفرین پیشرفت کردی دیگه هر دوازده تاشون رو حدس نمیزنی تا به جواب درست برسی.. خندیدم خندید گفت برو تنفس تا فردا که تو مدرسه ازت بپرسم.. فرداش که میپرسید مائده هم بود. همچنان نمی‌تونستم تشخیص بدم.. از اون خیل عظیمی که غزل برام سریال کره‌ای ریخت یکی‌شون بود که نسبتا قابل تحمل بود داستان زندگی یه آدمیه که با بقیه‌ی آدما هم رویاهاش متفاوته هم شغلش و هم سبک زندگی‌ش. توی قسمت آخرش شخصیت اصلی فیلم میشینه روبه‌روی دوربین و سوالایی که دختری که دوستش داره براش نوشته رو میخونه و جواب میده. یکی از سوالا اینه که میخوای به کارت ادامه بدی؟!! و پسره جواب میده من میخواستم به وصیت استادم گوش بدم و یه زندگی معمولی مثل بقیه با عشقم داشته باشم بچه‌هام رو بزرگ کنم یه سگ و دو تا گربه و چند تا ماهی توی خونه نگه‌دارم و... اما اونا نذاشتن.. نتونستم مثل بقیه زندگی کنم.. نشد..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۳:۱۹
bent jobail

ما یک‌چیزی راجع به این سند ۲۰۳۰ آموزش‌و‌پرورش گفتیم، خب حرفهای گوناگونی هم اطرافش زده شد. این مسئله، خیلی مسئله‌ی مهمّی است؛ همین‌طور که ایشان اشاره کرد، این جزئی از یک سند بالادستیِ سازمان ملل -سند توسعه‌ی پایدار- است که یک بخش آن همین سند ۲۰۳۰ مربوط به آموزش‌‌وپرورش است. در واقع آنچه اینها در این سند توسعه‌ی پایدار -که از جمله این سند ۲۰۳۰ [در آن] هست- طرّاحی دارند میکنند و دست‌اندرکار هستند، این است که یک منظومه‌ی فکری و فرهنگی و عملی برای همه‌ی دنیا دارند جعل میکنند. این را چه کسی میکند؟ دستهایی پشت سازمان ملل وجود دارد؛ یونسکو اینجا یک وسیله است، یک ویترین است؛ دستهایی نشسته‌اند، دارند برای همه‌چیز کشورهای دنیا و همه‌ی ملّتها یک منظومه تولید میکنند؛ منظومه‌ای که شامل فکر است، شامل فرهنگ است، شامل عمل است و این را دارند ارائه میدهند و ملّتها باید همه بر طبق این، عمل کنند. یک بخش آن هم بخش آموزش‌‌وپرورش است که همین سند ۲۰۳۰ است. خب این غلط است؛ این غلط است؛ اصلاً این معیوب است؛ این حرکت، حرکت معیوبی است. چرا؟ چه کسانی هستند اینهایی که دارند سند توسعه‌ی پایدار را فراهم میکنند؟ چه حقّی دارند که درباره‌ی کشورها، درباره‌ی ملّتها، درباره‌ی سنّتهایشان، درباره‌ی عقایدشان، اظهار نظر کنند که باید این‌جوری کنید، باید آن‌جوری کنید؛ همه‌ی اینها هم «باید» است. اینکه میگویند الزام نیست، این سطحی‌نگری است؛ نخیر، در واقع، همه‌ی اینها الزام است، و هرکدام از اینها که تحقّق پیدا نکند، بعد به‌عنوان یک نقطه‌ی منفی به‌حساب خواهد آمد که «در فلان جدول، تهِ جدول قرار میگیرید؛ فلان امتیاز از شما سلب میشود»! همه‌ی اینها این‌جوری است؛ در واقع همه‌ی اینها «باید» است، ولو در ظاهرش «باید» نباشد. چه لزومی دارد؟ خب ما از چند سال قبل از این آمدیم گفتیم «الگوی ایرانی‌ـ‌اسلامی پیشرفت»؛ بنده کلمه‌ی توسعه را هم عمداً به کار نبردم. آقایانی که مسئول این کار هستند و از آن وقت ما با اینها ارتباط داریم، میدانند؛ بنده عمداً گفتم کلمه‌ی توسعه را من به کار نمیبرم، چون کلمه‌ی توسعه یک کلمه‌ی غربی است؛ یک مفهوم غربی دارد؛ من کلمه‌ی پیشرفت را به کار میبرم؛ الگوی پیشرفت ایرانی‌ـ‌اسلامی. خب این الگو را بگردیم پیدا کنیم! چرا باید برای پیشرفت ما، دستهای غربی الگو بدهند به‌صورت همین سند توسعه‌ی پایدار یا ۲۰۳۰ و امثال اینها؟ اینها کار کیست؟ کار شماها است، کار دانشگاه‌ها است، کار اساتید است.

 

فرض بفرمایید در مسائل اقتصادی کشور، ما این‌همه راجع به مسائل اقتصادی حرف میزنیم، همه هم تصدیق میکنند؛ اقتصاد مقاومتی را مطرح کردیم، همه هم از صدر تا ذیل تأیید میکنند، تصدیق میکنند، برایش جلسه و کمیته و کمیسیون و مانند اینها هم تشکیل میدهند، [امّا] آن­چنان­که بایدوشاید کار پیش نمیرود. خب اشکال کجا است؟ یک گره‌ علمی وجود دارد؛ این گره‌ علمی را چه کسی باید باز کند؟ ( بخشی از سخنرانی در جمع اساتید 96/3/31 )




شگفتا! به خدا که هماهنگى این مردم در باطل خویش، و پراکندگى شما در حق خود، دل را مى میراند، و اندوه را تازه مى گرداند. زشت بادید و از اندوه برون نیایید! که آماج تیر بلایید، بر شما غارت مى برند و ننگى ندارید. با شما پیکار مى کنند و به جنگى دست نمى گشایید. خدا را نافرمانى مى کنند و خشنودى مى نمایید.  اگر در تابستان شما را بخوانم، گویید هوا سخت گرم است، مهلتى ده تا گرما کمتر شود. اگر در زمستان فرمان دهم، گویید سخت سرد است، فرصتى ده تا سرما از بلاد ما به در شود. شما که از گرما و سرما چنین مى گریزید، با شمشیر آخته کجا مى ستیزید؟ اى نه مردان به صورت مرد، اى کم خردان ناز پرورد! کاش شما را ندیده بودم و نمى شناختم که به خدا، پایان این آشنایى ندامت بود و دستاورد آن اندوه و حسرت. خدایتان بمیراناد! که دلم از دست شما پر خون است و سینه ام مالامال خشم شما مردم دون، که پیاپى جرعه اندوه به کامم مى ریزید، و با نا فرمانى و فروگذارى جانبم، کار را به هم در مى آمیزید، تا آنجا که قریش مى گوید پسر ابوطالب دلیر است اما علم جنگ نمى داند. خدا پدرانشان را دهاد! کدام یک از آنان پیشتر از من در میدان جنگ بوده و بیشتر از من نبرد دلیران را آزموده؟ هنوز بیست سال نداشتم که پا در معرکه گذاشتم، و اکنون سالیان عمرم از شصت فزون است. اما، آن را که فرمان نبرند سر رشته کار از دستش برون است. (خطبه جهاد نهج البلاغه)



+ رهبر تصدیق نمیخواهد عمل میخواهد... عمل با فکر...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۰۰:۵۱
bent jobail
وقتی چند تا چند تا بستنی میخوردم و مامان نگاهم میکرد و میخندید یاد آن روزهایی افتادم که با فائزه یه بستنی دم مدرسه میخوردیم  و تا خونه من برای فائزه از در و دیوار و آسمون و زمین و دنیا و... میگفتم و میگفتم و میگفتم... انقدر حرف میزدم و فائزه گوش میداد که دوباره نزدیکای خونه گرسنه‌م میشد و دوباره فائزه را مجبور میکردم دم خونه هم یک بستنی بخوریم... چه روزهایی بود... چه روزهایی... حالا خدا میداند که فائزه با آن شیطنتی که از گوشه‌ی چشم‌هاش میریخت الان چه میکند و کجاست...!
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۱
bent jobail

تابستان را مدرسه رفتیم؛ پاییز را، زمستان را، پنج‌شنبه‌ها را، جمعه‌ها را، عید را، بعد عید را... حالا را، فردا را، اردیبهشت را، خرداد را... رجب و شعبان و رمضان را... رمضان را... جمعه‌ها را، جمعه‌ها را، جمعه‌ها... استادها آمدند و درس دادند و درس دادند و درس دادند... انصافا هم هیجانی شدیم و ذوق کردیم و ذهنمان از کاربرد مشتق به الهیات رفت و بعد فصل دو هندسه تحلیلی قدری، به اندازه سر سوزنی او را آن روح به خدا رسیده را درک کردیم... وسط احتمال شرطی استاد ذهن‌هامان را برد جبهه، به الهام ناگهانی علم در روح آنان که هیچ نمی‌دانستند...

محکوم بودیم به شنیدن برخی حرف‌ها وسط شیمی... محکوم بودیم به نشستن سر کلاس دینی که معلمش به هر چیزی می‌اندیشید الا دین... الا ایمان... الا حُبّ... حداقل یک زنگ از دو زنگ دیفرانسیل را پای تخته بودم و سر تا پا گچی شدم... قانون گریزی هم کردیم... باز هم نگنجیدیم میان قوانین و نترسیدیم از تهدیدها... صبح یکشنبه از آزمون و ظهر فردایش از کلاس دینی گریختیم به نمازخانه...

اشک هم ریختیم... به دیوار تکیه دادیم و به افق خیره شدیم... توی حیاط دویدیم... زیر باران... موهامان را به باد سپردیم و به هیچ چیز فکر نکردیم... دغدغه هم داشتیم... پیش‌بینی هم کردیم و ترامپ هم رئیس جمهور شد... حرف‌های عجیب شنیدیم و حرف‌های عجیب هم زدیم... نشستیم و فکر کردیم چطور میشود کاری کرد... مردم عوض میشوند؟!!! روحمان داشت میرفت... طاقت نداشتیم... این وسط بابا هم مهربان شد... به قول خودش برای اولین بار پا بند من شد! ماند و سفرهایش را نرفت تا صبح روزهای عید مرا بگذارد مدرسه و شب بیاورد... داستان گفت و حرف‌ها از زیر زبانم بیرون کشید که گفتنشان سخت بود... امید چندانی ندارد به کنکورم...

عید خوش گذشت به‌مان...بیشتر از مهمانی... صبحانه می‌خوردیم و نیم ساعت دیرتر درس را شروع میکردیم و یک ربع زودتر زنگ تفریح میرفتیم.. شلوغ میکردیم و با همه‌ی بچه‌های راهرو دعوامان شد... آخر سر وقتی بازی میکردیم اشاره‌ها و کنایه‌هامان را هیچ کس جز خودمان پنج تا نمیفهمید.. امید رتبه‌هم بودیم با این حال...

تابستان تمام شد و پایه را نبستیم آذر گذشت و رتبه‌مان دو رقمی نشد، بهمن رسید و روندمان کند بود هنوز... اسفند هم تمام شد، عید هم آمد و اتفاق فوق العاده‌ای نیوفتاد... کنکور هم میرسد... و ما یادمان نمیرود که یک سالی جمعه‌ها را رفتیم مدرسه و باز هم درس خوان نشدیم... نخبه نشدیم... دو رقمی نشدیم... امید ها زیاد بود... امید رتبه بودیم و میدانم رتبه نمی‌شوم... نخبه نمی‌شوم... رابطه‌هامان عوض شد... آدم‌های محدودی را نگه داشتیم... آدم‌هایی را که فرای روزمرگی دوستشان داشتیم... ناراحتیم. غصه‌داریم. نمی‌توانیم درست و حسابی درس بخوانیم... درس خوان بشویم... دلم به غایت گرفته‌ست.. یادم می‌آید که وسط نظریه اعداد گفت موفقیت یعنی توفیق بندگی خدا... و یادم می‌آید که صلاحیت نام بنده را ندارم... یادم می‌رود پیش نمازها... نمازها... نمازها... جمعه‌هایی که رفتیم مدرسه...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۰۰
bent jobail

تو بودی! خیلی‌های دیگر هم بودند.. خوشحال بودی و از آن کلاه سفیدها سرت بود من هم یک گوشه زانو‌ به بغل نشسته بودم از قضا فاطمه هم بود آمدی سمت ما و لبخند به لب همان کنار خوابیدی چشمانت را که روی هم گذاشتی دنیا تیره و تار شد جدی جدی داشتم سکته میکردم! کنترل اشک‌هایم را نداشتم دیگر.. سرم را جلو آوردم و پیشانی‌ات را بوسیدم... نشستی..! انگار که چیزی را فراموش کرده باشی... دستت را بردی در آن پنهان‌ترین قسمت لباس بلندت و دو تا نامه‌ی مهر و موم شده دادی دستم! حال خوشش داشت مرا از پا در می‌آورد.. دوباره که خوابیدی بدون اینکه چشم ازت بردارم یکی‌اش را دادم به فاطمه و پاشدم! مردم همه داشتند میرفتند... من هم طبق معمول نه جلو را نگاه میکردم و نه حواسم به آدرس بود... با جمعیت همراه شدم به دو تا در رسیدیم یکی خیلی کوچک بود و چندتا مامور داشت و مردم هم در صفی به غایت طولانی منتظر بودند اما در دیگر بزرگ بود و خلوت... یک مامور هم آنجا بیشتر نبود... ما هم سفارشی بودیم... نامه‌ها را که نشان دادیم با روی باز ما را پذیرفتند... زیبا و بزرگ بود... تو آنجا بودی انگار که مهمانی باشد... وارد که شدیم زیر پایم خالی شد و....

از خواب که پاشدم هنوز هوا تاریک بود... شرایطش را چک کردم... رویا صادقه بود.!

+ بی گمان کسی جز من و او نمیداند چرا احساس میکنم الان زیر پایم خالی شدست!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۲۳
bent jobail

گفت العقیده و الجهاد...

باران هم میزد به شیشه‌ها اتفاقا...



+ امروز

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۲۶
bent jobail

در بند آخر وصیت‌نامه نوشته بود از همه عذر میخواهم که آمدم و جایتان را تنگ کردم و حالا خوشحال باشید که رفتم و جای‌تان باز شد... 


عذر را با ظ و وصیت را با ث نوشته بود...:)




+ دلم میخواست نباشم...

+ بهش گفته بودم مسلمان باید وصیت‌نامه‌اش آماده باشد...

++ بیدار که شدم بیدار بود... با تعجب سلام کردم، با یه لحن خاصی بعد از جواب سلامم گفت آبجی امروز جمعه‌ست ... گفتم خب؟ گفت ممکنه بیاد... گفتم چی میگی یگانه سر صبحی پا شو بگیر بخواب... گفت خودت گفتی جمعه ظهور میکنه.... غروب که شد در زد و اومد تو، داغون و ناراحت... انقدر که من ترسیدم... گفت دیدی امروزم نیومد...

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۳۴
bent jobail

دلم میخواست امشب از ته ته دلم «الله اکبر» فریاد کنم... دلم میخواست بابا قرار همیشگی پنجشنبه‌ها را کنار بگذارد و بماند تا صدای من توی صدایش گم شود... اما میدانستم که پنجشنبه شب‌‌هایش را دوست دارد... این شد که نگفتم... بابا رفت و ساعت نه شد... صدای محو الله اکبر از این پنجره‌های دوجداره هم رد شد... یگانه با شوق گفت آبجی زود باش لباس بپوش بریم پشت بوم... گفتم تنهاییم... از توی بالکن آرومِ آروم همراهی میکنیم... در بالکن رو که باز کردم صدا خیلی بیشتر شد... پرده رو که کنار زدم... فرو ریختم... کنترل اشک‌هایم را دیگر نداشتم... روی پشت بام‌ها خالیِ خالیِ خالی بود... هیچ کس نبود... صدا ضبط شده بود... از بلندگوی مسجد... احساس تنهایی میکنم... احساس ناتوانی... چه شد که مردم انقدر نسبت به انقلاب بی‌تفاوت شده‌اند؟! ما با آن همه شوق چه کردیم؟!



+ بیگمان با همین فرمان، چیزی جز دره‌ی نابودی، انتظار ما را نمیکشد و انقلابی که امام و شهدا با خون دل به ثمر رساندند و دست ما سپردند...

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۴۴
bent jobail

ما از درون داریم میسوزیم... هر قدر هم که پنهان کنیم و به روی خودمان نیاوریم و هزار و یکی نسخه‌ی ریلکسیشن از این مشاور و آن یکی کانال و سایت بگیریم که کنکور داریم و الان وقت نگرانی نیست و هی خودمان را توجیه کنیم که کار واجب‌تر از این نداریم و... از خودمان که پوشیده نمی‌ماند کم کاری‌هامان... خودمان را که نمیتوانیم گول بزنیم... حالا هر قدر هم که تا اخبار شد در اتاقم را ببندم که صدایش خدای ناکرده آرامش ظاهری‌م را به هم نریزد... خدا میداند که نمیتوانم از سخنرانی «مباشر» سید بگذرم... و آخرش هم سید لا به لای حرف‌هایش داستان دختر بچه‌ای را میگوید که عامل انتحاری شده بود و خودش را منفجر کرد... سید هم که نمیگفت خودمان میدانیم که در جهان چه میگذرد... به قول فاطمه شب‌ها که سرمان را میگذاریم زمین صدای آمدنش را میشنویم... به چشم خودمان نزدیک بودنش را میبینیم... میبینیم که یاران جمع میشوند و ما... ما خوابیم... خواب... قافله را میبینیم که میروند و دریغ از حرکتی...

+ راستی فاطمه... نکند راه نیفتیم و دیر بشود... نکند ما که قرار بود رفیق راه هم باشیم بشویم رفیق لحظه‌های دریغ و حسرت... به معنای واقعی کلمه میترسم رفیق... میترس‍...

+ آهااااااای اونایی که دارید میروید... آهاااااای زنده‌هاااا تا میتوانید برای دل‌هامان دعا کنید... شاید جان بگیریم... زنده شویم و به راه بیفتیم...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۲
bent jobail

گفت یه جاهایی هم هست که خودت تنها باید از پسشون بر بیای... گفت از دست من برات هیچ کاری بر نمیاد... جوری گفت که انگار تمام مشکلات را او حل میکرده... گفت چیزهایی که نمیتونی عوضشون کنی رو باید بپذیری... گفت... باید کلاه خودت رو سفت بچسبی... عجیب بود عجیب.


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۰:۳۴
bent jobail
از «لبیک یا حسین»های مجمع سیدالشهدا تا همین «لب بیک یا هسین»های نمازخانه‌ی مدرسه لبیک‌های ما یک معنی دارد، و خدا میداند که هنوز دل‌هایمان آن نشده که باید... و خدا میداند ما برای یک لیوان آب تشنه‌تریم تا حسین زمانمان... همین قدر هم که مستقیم به رویمان نمی‌آورد نشان میدهد خیلی خداست...
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۵۶
bent jobail

و قسم به این هوایی که نفس‌های سید القائد در آن هست، اگر به اختیار خودم بود همین نفس‌های نصفه و نیمه‌ی این روزهایم را هم نمیخواستم...




+ این شب‌های محرم دلم بیشتر از هر وقت دیگر هوای سینه‌زنیِ آن شب‌های قدر، کنجِ ویرونه... همان شب‌هایی که آنقدر دور ضریحت خالی بود که من زانو در بغل میگرفتم و سرم را تکیه میدادم به ضریحت... همان شب‌های درکِ انفجار و جنگ با بند بندِ وجود... شب‌های لمس ناامنی... و چه کسی جز همان اندک یاران باقی مانده میتواند شب قدر، خالی بودن دور ضریحت را باور کند...؟ لابد الان خالی‌تر است...نه؟

+ بیا و ببین دختر تو، چه شب‌ها که خوابش نبرده

  چه شب‌ها که جای ستاره، فقط زخم خود را...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۰
bent jobail

آنجا که دیگر فرقی در لباس ما و مخالفین و معاندین‌مان نبود، لبخندشان را داشتیم. در عوضش نگاه پر از تنفر و قبل از اینکه بخواهیم حرفی بزنیم جبهه گرفته‌شان را نداشتیم. ما، همین مایی که این قدر مهجور و منفور شده‌ایم آنجا شده بودیم محرم رازِ مُعاندین‌مان و حتی سنگ صبورِ پذیرای درد و دل‌هاشان و حتی‌تر آنها، همان معاندینی که شاید بارها با نگاه پر از تاسف‌شان از کنار ما رد شده‌اند آنجا غرورشان را زیر پا می گذاشتند و از ما، همین ما، کمک می‌خواستند. هیچ تفاوتی هم بین ما نبود. هیچکس هم، حتی خودمان، نمی‌توانست بفهمد این ما است یا نه...

حالا دارم جدی‌تر به آری یا نه‌ی تعصب بر چادر فکر می‌کنم.

حالا دارم فکر میکنم که شاید اگر با مانتو و شال پیچیده سمتشان بروی عنادشان را کنار بگذارند و حداقل بشنوند حرفت را.


+ هنوز آنقدری روی این یک موضوع متعصب هستم که به هیچکس هیچکس گوش ندهم.

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۱
bent jobail

گفت تو حتی نمیدونی از در خونه که بیرون رفتی باید بروی سمت چپ یا سمت راست. راست می گفت راست.



+ کاش کسی بود که میدانست برای کارهای نو باید سمت چپ رفت یا سمت راست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۵۳
bent jobail

بابا میگه شبیه نوجوونیای خودمی!


+ هیچ جوره نمیتونم قبول کنم فقط رنگی کردن چند پیکسل از عکس‌های هوایی توی راه‌پیمایی‌ها بر دوش منِ. یا مثلا خدا، فقط برای پر کردن نیم متر در نیم متر صف نماز جمعه این امکانات رو به من داده باشه.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۴۳
bent jobail

هیچ چیز برای من به اندازه هدیه گرفتن یک کتاب خوب اثر یک نویسنده خوب از یه رفیق اونم اول تعطیلات دو هفته‌ای تابستون کنکوری، نمیتونه خوشحال کننده‌تر باشه. مرسی فاطمه :)



+ چقدر این دو هفته‌ی من شلوغ و پر کاره.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۱
bent jobail

راستش نمیدونم با این همه جریان‌سازی و خود تحریمی و وضعیت سیاسی موجود قراره چه اتفاقی توی نود و شیش یا حتی طی چند ماه آینده بیفته. و نمیدونم که چرا یک آدم درست و حسابی پیدا  نمی‌شود که مردم با خیال راحت‌تری بهش رای بدهند. و حتی خدا رو شکر میکنم که دو هفته زودتر دنیا نیومد که بتونم رای بدم. و ایضا نمیدونم باید به چه مرتبه‌ای از تقوا و خویشتن‌داری برسم که از مناظره‌های یکی دو ماه قبل از کنکور بگذرم و تست دیفرانسیل بزنم.


+ من هم از هر گونه بحث غیر درسی محروم گشتم. تحریم شدنم مبارک :)

+ زمین خدا وسیع است... فوقش این است که کاری از دستمان برنمی‌آید و کارد به استخوانمان میرسد و طاقتمان طاق می‌شود و...

 مهاجرت می‌کنیم...

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۲۲
bent jobail

پسرم! برای ماها که از قافله «ابرار» عقب هستیم یک نکته دلپذیر است و آن چیزی‌ست که به نظر من در ساختن انسانی که درصدد خود ساختن است دخیل است .

باید توجه کنیم که منشا خوش‌آمد ما از مدح و ثناها و بدآمدنمان از انتقادها و شایعه‌افکنی‌ها حب نفس است که بزرگترین دام ابلیس لعین است. ماها میل داریم که دیگران ثناگوی ما باشند گرچه برای ما افعال شایسته و خوبیهای خیالی را صد چندان جلوه دهند. و درهای انتقاد گرچه به حق، برای ما بسته باشد یا به صورت ثناگویی درآید. از عیب‌جویی‌ها، نه برای آن که به ناحق است افسرده میشویم و از مدحت و ثناها، نه برای آن که به حق است، فرحناک می‌گردیم بلکه برای آن که عیب من است و مدح من نیست، است که در این جا و آن جا و همه جا بر ما حاکم است .

اگر بخواهی صحت این امر را دریابی، اگر امری که از تو صادر میشود عین آن یا بهتر و والاتر از آن از دیگری، خصوصا آنها که هم‌پالکی تو هستند، صادر شود و مداحان به مدح او برخیزند برای تو ناگوار است و بالاتر آن که اگر عیوب او را به صورت مداحی در آورند، در این صورت بدان که دست شیطان و نفس بدتر از او در کار است.

پسرم! چه خوب است به خود تلقین کنی و به باور خود بیاوری یک واقعیت را که مدح مداحان و ثنای ثناجویان چه بسا که انسان را به هلاکت برساند و از تهذیب دورتر و دورتر سازد. تاثیر  سوء ثنای جمیل در نفس آلوده ما مایه ‌ی بدبختی‌ها و دور افتادگی‌های از پیشگاه مقدس حق جل و علا برای ما ضعفا النفوس خواهد بود  و شاید عیب‌جویی‌ها و شایعه‌پراکنی‌ها برای علاج معایب نفسانی ما سودمند باشد که هست، همچون عمل جراحی دردناکی که موجب سلامت مریض میشود. آنان که با ثناهای خود ما را از جوار حق دور میکنند دوستانی هستند که با دوستی خود به ما دشمنی میکنند و آنان که پندارند با عیب‌گوئی و فحاشی و شایعه‌سازی به ما دشمنی میکنند دشمنانی هستند که با عمل خود ما را اگر لایق باشیم اصلاح میکنند و در صورت دشمنی به ما دوستی میکنند.

۱۳۶۳/۴/۲۶

روح الله الموسوی خمینی

.

.

.

.

+

نامه‌های عرفانی اخلاقی امام معرکه‌اند...

+

جوری میگوید «احمد عزیز» یا «احمدم» که گویی عاشقی معشوقش را خطاب قرار داده است...

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۰۶
bent jobail

و فرزند را حقی‌ست برای گریستن در آغوش مادر که به شمار سال‌های عمر هم هیچ ارتباطی ندارد...

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۵۴
bent jobail

بحث امروز پیرامون دیکتاتوری آری یا نه :|

استدلال راننده سرویس‌مون وقتی دیگه کم آورده بود: اگه همه تصمیم‌ها دست یک نفر باشه تکلیف مردم واسه فحش دادن مشخص میشه :| و مائده که ادامه داد: چند بار که فحش بخوره درست میشه :| و من که در حالی که از خستگی نای حرف زدن هم نداشتم مرگ بر شاه‌هایی که هیچ تاثیری روی شاه نگذاشت رو یاد آور شدم :)

+ ما دیگه از بحث سیاسی با راننده و مغازه‌دار و رهگذر خسته شدیم.

+ حقیقتی که توی این بحث‌ها دارم بهش پی میبرم اینِ که مردم ما چقدر ابهام و شبهه دارن که یا باید دست به کار بشیم و برطرفشون کنیم و یا منتظرِ یه انقلاب دیگه باشیم و باقی عمرمون رو هم تقیه کنیم.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۸
bent jobail
استاد «میم» رو پارسال هر وقت توی راهرو می‌دیدیم یه پوشه دستش بود. همیشه از کنار دیوار حرکت می‌کرد و پوشه رو هم می‌گرفت طرف دیگه‌ی سرش. وقتی امسال اومدن سر کلاس، پایه و اساس باورهامون نسبت به خودش رو فرو ریختند :) با توجه به رفتاری که ازش دیده بودیم توقع داشتیم خیلی مبادی آداب باشه. یکهو با یه پیرمردی مواجه شدیم با ادبیات و لحنِ حشمت فردوسِ ستایش :) اما استادِ پوشه به دست، سادگی توی حرف‌هاش موج می‌زنه. پیرمردی دوست‌داشتنی که سه تا دختر داره خیلی زود جای خودش رو توی دل بچه‌های خودمون باز کرد. اما یکی دو تا از هم‌کلاسی‌های جدید اعتراض کردند که ما درس دادن ایشون رو نمی‌فهمیم، مدیرمون امروز آخرای زنگ آقای میم اومدن سر کلاس و ایشون رو به بهانه‌ای فرستادن پایین و به ما گفتن که با یه آقایی که گویا استاد پروازی* هستن صحبت کردن ولی ایشون هنوز جواب قطعی ندادن ولی احتمالا جوابشون مثبت باشه. آقای میم که از همه جا بی‌خبر بودن یه کم بعد برگشت. همه‌ی بچه‌ها پشیمون بودن و بعضی‌ها حتی خیلی ناراحت شدن از تعویض ایشون. عمق فاجعه مال زمانی بود که جواد با بغض در گوشم گفت اگه تا سی ثانیه‌ی دیگه زنگ نخوره گریه‌م میگیره.

+ جواد دختره. منحرف نباشید :)
* استاد پروازی واژه‌ایست در واژه ‌نامه‌ی کنکور و به استادی گفته میشود که به سبب مهارت بالا مثلا برای سه چهار جلسه کلاس از شهرهای دیگه دعوتشون میکنن.
۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۳۲
bent jobail

آدمی که به چشمش بریده شدن سر آدم‌هایی را ببیند و دست روی سر بچه‌ای کشیده باشد که تمام خانواده‌اش را کشته‌اند... هیچوقت نمیتواند مثل آدم زندگی کند و با لذت دست روی سر بچه‌ی خودش بکشد... این آدم‌ها یک جورایی جانباز روحی‌اند... حتی از موجیها هم وضعشون خراب‌تر ِ... و مسلما صبر بیشتری رو میطلبه...

 

 

 

 

+ با همه آدم ها نمیشه به یک نوع برخورد کرد.

+ انقدر دلم می خواست روی پیشانی هر کس یه دستور عمل کامل برای برخورد کردن با اون آدم نوشته بود. مثلا نوشته بود با فلان کار خوشحال میشه یا فلان کار شدیدا ناراحتش میکنه. خیلی ها رو راحت میشه شناخت اما بعضی ها شدیدا آدم های پیچیده ای هستن.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۹
bent jobail

عناوین اصلی این دو روز: ساختمون قدیمی مدرسه جدید، پنکه سقفی خراب، همکلاسی‌های نچسب جدید، مسخره‌بازی‌های س که همیشه باعث میشه منهدم بشیم، دیروز رانی توی حیاط خونه‌ی جواد اینا (با توجه به این که بچه‌ها همگی معتقد بودن اگه بریم بالا مامان جواد فرار میکنه)، گیر دادن همکلاسی‌های جدید به جواد خطاب کردن جواد.

+ دیروز طبق معمول و مثل همه‌ی دبیرهای ریاضی استادمون همون زنگ اول من رو با اسم شناخت. اولین سوالی که پرسید رو جواب دادم بعدش بهم تذکر داد که اجازه بگیر بعد :( خب اجازه گرفتن برای مشارکت در کلاس خیلی سخته واسه آدمی که سر کلاس هیجانی و مشارکتی خانم «ش» نشسته باشه. تازه اونم کی؟!! من که همیشه توی بیان نصف مباحث با دبیر همکاری میکنم :(

 + تاکید دبیرها بر رفاقت قبل از رقابت، در حالی که مدیرمون حدود دو ماه پیش نظریه دیگه‌ای ارائه داده بود.

 + و اینکه کم کم دارم به نظریه‌ی بابا اعتقاد پیدا میکنم که: «وقتی توی فاطمه رو ببرن بذارن توی یه پست مدیریتی دیگه پنجاه درصد فاطمه‌ای و پنجاه درصد باید مدیر باشی و این باعث میشه رفتارت با توقعت از رفتارت در زمانی که فقط فاطمه‌ای فرق خواهد کرد.» اما نه در جایی که بابا به کار بردش؛ ما وقتی به یک نفر رای میدیم که بره و یه کاری برامون انجام بده ازش توقع داریم که به این موضوع توجه کنه و دید منطقی‌ای نسبت به توانایی‌هاش در اون پست داشته باشه :) نه مثل وقتی که ما بچه بودیم و میخواستیم توی شورا رای بیاریم و به هر ریسمانی که دم دستمون بود چنگ میزدیم :)))) از اردو گرفته تا تعطیل کردن مدرسه تا... ینی ولمون میکردن نظام آموزشی رو هم میخواستیم توی همون شورا عوض کنیم :)))))

+ و نکات دیگه‌ای که الان خیلی خسته‌ام ... :)

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۵
bent jobail